نگاشته شده توسط: dordaneh | اکتبر 18, 2016

كافه تراس

وارد كافه شدم. گوشه دلخواهم اشغال شده بود. دلم ميخواست نامرئي باشم گوشه اي بنشينم كنار جاي خالي دتيس و دختر خاله اي كه وسط زمين و هوا رهايم كرده و رفته بود. روي مبل چرمي نشستم. هيچ چيز سر جاي خودش نبود انگار. دخترهايي كه در گوشه من نشسته بودند بلند شدند و جايشان را عوض كردند، انگار سنگيني نگاهم را حس كرده باشند. رو به پنجره، پشت به دخترها و مردهاي مشكي پوش عزا دار نشستم. پشت به صداي خنده هاي دختر و پسر خوشحال كناري و صداي مردي كه چيزي ميخواند كه من نميفهميدم. گوشه امنم ، صداي دتيس كه تكرار ميكرد چرخ چرخ چرخ و دود سيگار سنگين شبهاي بي قراري نگار پناهم دادند. ديوارهاي خانه بابا هنوز توي سرم راه ميرفتند چمدانها باز و بسته ميشدند سبزيهاي خشك در هوا چرخ ميخوردند، و گوي ها و پرنده هاي سفالي رنگارنگ روي زمين افتاده بودند. شايد آدمها با انگشت نشانم ميدادند و رهگذرها راهشان را ميرفتند و بعضيهاشان برميگشتند و به زن سياه پوشي كه سرش را در دستهايش گرفته بود و چشمهايش خيس بود نگاه ميكردند. انگار كه روحي ديده باشند از جهاني ديگر. دتيس هنوز شعر ميخواند، دختركم مشقشهايش را روي ميز كناري مينوشت، نگار چشمهايش را ميبست و دود سيگارش را در هوا فوت ميكرد . نامرئي شده بودم، كسي مرا نميديد انگار. به حال خود رها شده بودم. دست دوستي از پشت بر شانه ام نشست، اناري در كاسه سفالي آبي چرخ خورد و چرخ خورد و بر دستانم نشست. قلبم را گذاشتم روي ميز چوبي بماند و به خيابان نگاه كند همه روزها و شبهايي را كه من نيستم. نخواهم بود.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: