نگاشته شده توسط: dordaneh | اوت 23, 2016

گيدوي خسته اي بودم و پسرك را كه بعد از سه روز تب تازه شروع به سرفه زدن كرده بود را برداشتم و راهي كلينيك محل شدم. روي مبلهاي روبروي تلويزيون نشستيم و مشغول ديدن اخبار صبحگاهي شديم. خانم مسني كه خيلي بيشتر از سنش خميده و خسته بود دست پسر بچه كوچكي را گرفته بود و قدم ميزد. همينطوري كه حرف ميزدند متوجه شدم كه ايراني هستند. اسم پسر بچه دانيال بود و من دني صدايش ميكنم چون حوصله نوشتن دانيال را ندارم. دني هي مادر بزرگ را از اين طرف به آن طرف ميكشيد و زن خسته تر از من پشت سر دانيال كشيده ميشد توي راهرو، اتاقها و لابلاي رديف صندليهاي سبز كلينيك. من از روبرو شدن و لو رفتن هويت ايرانيم جلوگيري ميكردم چون دلم نميخواست حرف بزنم. كلا ناي حرف زدن هم نداشتم. اما وقتي جلوي آب سرد كن با هم برخورد كرديم پسرك شنيد كه دني فارسي حرف ميزنه و طبق معمول رو به من كرد و انگشت اشاره به سمت دني و گفت » مامان اينا ايوانين» ايواني بودن خيلي برا پسرك موضوع جالبيست و كلا از ديدن ايوانيها خيلي حال ميكند حالا بعد از كلي تلاش معلم فارسي گاهي ايوانيها ايراني ميشوند و ميتواند «ر » را تلفظ كند. خلاصه مادربزرگ دني با شنيدن صداي پسرك و من كه به سقف نگاه ميكردم و سوت ميزدم تا ازين موقعيت بغرنج و خطر صحبتهاي احتمالي با مادر بزرگ عبور كنم رو به من كرد و گفت » اوا شما هم ايراني هستين» !!! مثل آدمهاي خيلي خوشحال لبخند زدم و حرفها شروع شد. اينكه مادر بزرگ خسته است و اينكه دخترش دو تا بچه زاييده و داده دست مادر بزرگ و رفته سر كار و اينكه خاك بر سر غريبي و دوره زمانه اي كه مادر بزرگها به جاي استراحت بايد هي دنبال دني بدوند. منهم يك كم به غريبي بد و بيراه گفتم و چند تا از سوالهاي مادربزرگ را نشنيده گرفتم و چند تا را سر سري جواب دادم تا آقاي دكتر ايراني اسمم را صدا كرد. آقاي دكتر خوشحاليان مرد حدودا پنجاه ساله سرحاليست كه بسيار حافظه خوبي هم دارد خيلي از دست من كه واكسن آنفلونزا براي پسرك نزده ام عصبانيست و از هر فرصتي براي ثابت كردن بي سوادي و ناچيز بودن سواد پزشكي من استفاده ميكند. وقتي حال و روز پسرك را ديد اصلا شرح حال نگرفت و با من از حال و روز آقاي خانه و مازاراتي ديويد كه رئيس كلينيك دندانپزشكي و همكار آقاي خانه است و پاركينگ خصوصي اش گفت و همينطوري كه غيبت ديويد را ميكرد چوب بستني را داخل حلق پسرك كرد دماسنج را توي گوشش فرو كرد و چراغ قوه را توي چشمهايش انداخت و چند تا محكم با مشت كوبيد پشت پسرك و وقتي قشنگ به سرفه افتاد رو به من كرد و گفت باز هم از همون ويروس قبليه گرفته تا تو باشي و به حرف » لام» گوش ندهي و بيايي سال ديگه واكسن بزني. كلا لام كه دوست من و همكار دكتر خوشحاليان هست بدجوري روي اعصابش راه ميرود. بعد اضافه كرد حالا هر دوتاتونو اين بچه مريض ميكنه و باز به همون حال نزار هفته پيش ميافتين بعد قاه قاه خنديد. معاينه كه تمام شد رو كرد به منو گفت راستي مارستاسيلارا رو ميشناسي جواب دادم بعله. گفت خبر داري طلاق گرفته؟ گفتم نه. گفت اي بابا خيلي وقته كه. راستي دكتر مدادچي هم كه تو موبري مطب داره قلبش خيلي خرابه ده سال ديگه كارش تمومه بياين شما مطب اونو بخريد اون كه مرد همه چي به نفع شما ميشه. گفتم اينجور كه شما پيشبيني كردي ما كه واكسن انفلونزا نزديم همين زمستون كارمون تمومه و زودتر از دكتر مدادچي غزلو ميخونيم كه. باز قاه قاه از تصور مردن همه ما تا آخر زمستان خنديد و دستش را توي سرش كه مويي هم نداشت كشيد و گفت نه ولي ازين به بعد بايد ياد بگيرين تو كار ما دخالت نكنيد. بعدانگار دكتر مدادچي را يادش رفته باشد گفت برو مازارتي ديويد رو ببين پايين. پاركينگ خصوصي داره و نسخه را با دست سر داد طرفم. بعد رو كرد به پسرك و گفت از امشب حالت بدترم ميشه و با سر ويروسها كه دور سرش ميچرخيدند را پراكنده كرد و بلند شد رفت به سمت در. داخل سالن انتظار داروها را گرفتم و سرچرخاندم كه مادربزرگ و دني را ببينم. سالن خالي بود دني زيرصندليها دنبال چيزي ميگشت. زن سرش را تكيه داده بود به ديوار آبي و خوابيده بود. دكتر ايراني صدا زد دانيال. مادر بزر گ هول از خواب پريد. دكتر گفت بازم كه مامان دانيال نيست. همينه ديگه بچه اي كه مادر بالا سرش نباشه خب هر روز مريضه. مادر بزرگ خميده دني را از زير صندليها جمع كرد و پشت سر دكتر راه افتاد. پسرك گفت مامان اينجا همه ايوانين. دلم چاي داغ با كيك يزدي ميخواست. انگار كه اينجا ايوان باشد.

نگاشته شده توسط: dordaneh | مارس 31, 2016

اهستگي

چند روزي بود كه تا وارد مركز خريد شلوغ و پر سر و صدا ميشدم دلم ميخواست راهم را كج كنم و برگردم. انگار در مواجهه با اين حجم از آدمها دلم ميريخت و سرم گيج ميرفت. امروز وقتي از پله برقيهاي نزديك پاركينگ به طبقه اول رسيدم يادم آمد كه اين يك اتفاق است شايد. آدمها يك روزي در مي يابند كه ديگر عادتهايشان عوض شده. مثل روزي كه من فهميدم ديگر نميتوانم ليوان آبغوره پر از نمك را يك جرعه سر بكشم و دلم از جويدن گوجه سبز ترش ضعف ميرود. يا روزي كه فهميدم ديگر براي سر و كله زدن با آدمها توان قبل را ندارم و بندهاي اطرافم را يكي يكي قيچي كردم و ماندم من و چند نفري كه انگار ديگري نيستند و خود منند. امروز هم يكي از همان روزها بود. يادم آمد كه خيلي وقت است تا شير و پنير و نان و مايع ظرفشويي ته نكشد براي خريدشان از خانه بيرون نميزنم. دلم نميخواهد مثل قبل توي راهروهاي مركز خريدها بي هدف راه بروم و به ويترينها سرك بكشم و مغازه هاي پر رنگ و لعاب را بكاوم. هنوز به مرحله اي كه روي نيمكت يك پارك نشسته و به پرنده ها نگاه كنم و گوشم را تيز كنم كه صداي بلبلها را بشنوم نرسيده ام اما ميدانم مني كه حالا خزيدن در گوشه امن خانه و خواندن كتابم را به نگاه كردن ويترينها ترجبح ميدهم روزي هم روي نيمكت چوبي پارك روبروي خانه زير آفتاب خواهم نشست و كند و اسوده به درختها و پرنده ها لبخند خواهم زد. اهسته ميشويم بي آنكه بدانيم…

نگاشته شده توسط: dordaneh | مارس 16, 2016

ازدواج نابهنگام

داخلي-روز-سر ميز صبحانه
كيان: وقتي من بزرگ شدم و عاشق شدم ( پسرك روي ازدواج با عشق خيلي تاكيد دارد) و بچه دار شدم، تو بچه هامو خيلي دوست داري؟

من- خيلي بيشتر از تو

كيان- براشون اسباب بازي ميخري؟

من- اره زياد

كيان با اخم- آآآآم پس من چي برا من نيميخري؟

من- چرا برا تو و زنت و بچه هات همه از دم اسباب بازي ميخرم

كيان- من ميخوام بهشون فارسي ياد بدم

من قربان صدقه دست و پاي بلوري بچه هابا گوجه اضافي. 

بابا- كيان حالا كي ميخواي ازدواج كني؟

كيان- ازدواج چيه؟

مامان- يعني همون مَري

كيان- آهان، من ده سالگي ميخوام ازدواج كنم
حالا من مانده ام و سه سال وقت. دلم براي اميلي و جيك ضعف ميرود و از حالا قرارش را گذاشتم كه پسرك با اوني كه عاشقش شده هي بره مسافرت و اين دو تا فسقلي رو بده من براشون نگه دارم. بعد با خودم ميگم اگر عاشق نشه چي؟ اگر عاشق شد و به عشقش نرسيد چي؟ اگر دختره قلبشو شكست؟ اگر و اگر…..

نميدانستم كه وقتي مدرسه اي را انتخاب كردم كه روبروي يك سالن زيباي اجراي مراسم ازدواج است، و پسرك هر روز شاهد عروس و دامادها سوار بر كالسكه و در حال قدم زدن و خلاصه ازدواج كردن هست ، هوايي شود و به فكر سرو سامان دادن زود هنگام خودش باشد. حالا شما هم اگر دختري داريد كه يك كمي زود به صرافت عقد و ازدواج خودش افتاده با ما در تماس باشيد.

نگاشته شده توسط: dordaneh | مارس 5, 2016

قصه شب

عكسهاي اسكات كلي رو كه دو شب پيش از سفر يك ساله فضايي اش به زمين مادر برگشت رو به پسرك نشان دادم. اسكات رو در اينستا دنبال ميكردم و هر روز عكسهاش رو كه ازون بالا به ما نگاه ميكرد و تصاوير غروب و طلوع خورشيدش رو ميديدم. تمام مصاحبه هاش و جريان رسيدنش به زمين و اينكه چطور كپسول حامل سه فضانورد به زمين نشست رو با دقت نگاه كرد. شب كه شد وقتي كتابش را خواند چراغها رو خاموش كردم و با بدجنسي گفتم چون كتابت تموم نشد از قصه خبري نيست. اما پسرك پاشو به زمين كوبيد و گفت » گصه رو ديشب هم نگفتي. هر شب گصه نميگي» و خلاصه خيلي شخصيت مادرانه ام رو زير سوال برد. من هم تسليم شدم. اول قصه وقتي مهيار كوچك بود رو شروع كردم اما قصه هاي مهيار خيلي تكراري شده و وقتي رسيدم به جايي كه گفتم » مهيار از مدرسه اومد خونه و مامانش گفت ميخوايم بريم بيرون…..» همينجا بود كه به بن بست رسيدم. شب قبلش گفته بودم مهيار رفت پارك، شب قبلترش گفته بودم رفت خونه دوستش ، ديشب خواستم بگم رفتن خريد كه ديدم كار به جاهاي باريك ميكشه و حالا بايد ليست خريد آقا رو بگيرم و غيره. اينجا بود كه دور زدم و برگشتم و گفتم بزار يه قصه ديگه بگم. امشب بهتره بي خيال مهيار بشيم چون مهيار ديگه جايي نداره بره و بايد بشينه درسش رو بخونه. خلاصه گفتم بزار برات قصه انوشه رو بگم.پرسيد انوشه كيه؟ پسره؟ گفتم نه دختره. گفت نه. گصه پسوا رو بگو. گفتم اين دختر خيلي از همه پسوا شجاع تره. خلاصه براش گفتم كه انوشه در ايران زندگي ميكردو دختري بود كه ارزوهاي بزرگ داشت و شبها روي پشت بام ميخوابيد. همين اول قصه باز به بن بست خوردم. حالا پشت بام چيه و چطور ميشه روش خوابيد رو بايد با رسم شكل توضيح ميدادم كه پشت بامهاي ايران شيب نداره و قول هم دادم كه حتما يك شب رو پشت بام بخوابيم وقتي رفتيم ايران. درس معماري كه تمام شد برگشتيم به قصه انوشه و گفتم كه انوشه به ستاره ها نگاه ميكرد و با خودش ميگفت بالاخره يه روزي من به فضا ميرم. خلاصه قصه انوشه به آخر رسيد و من عامدانه اون قسمتش رو كه انوشه پول داد بابت سفرش رو با خجالت سانسور كردم و نخواستم اصلا و ابدا عامل تعيين كننده پول رو وارد ماجرا كنم. چون قضيه پول چيزي از لياقتهاي انوشه كم نميكنه و انوشه ميتونست مثل خيليها پولش رو خرج چيزاي ديگه كنه. به پسرك درس آخر رو دادم و جمله آخر رو مثل ميخ كوبيدم وسط سلولهاي خاكستريش. واين بود جمله آخر بعد از كلاغه به خونش نرسيد. كه فرزندم

All your dreams can come true one day. Follow your dreams.
اينجاشو اصلا را نداشت فارسي بگم. 

صبح كه شد پسرك چشمهاشو كه باز كرد گفت. مامي. گفتم بگو فرزندم. گفت توگفتي هر ديريمي كامز ترو وان دي. گفتم اگر براش سخت كار كني. گفت من ميخوام مرد آهني بشم و مثل بت من خفاش بشم و مثل اسپايدر من از رو همه خونه ها بپرم و الي اخر. اينجا بود كه فهميدم با بد كسي طرفم و فهميدم بايد از دادن درسهاي اخلاقي دوري كرده و مثل اصغر فرهادي جمله آخر رو بگم و آخر قصه رو باز بزارم…..

كلاغه به خونش………؟
اسكات اما به خانه رسيد.

Older Posts »

دسته‌ها