نگاشته شده توسط: dordaneh | اکتبر 13, 2009

کممممممممممممممک

برای خواب پسرک دچار مشکل شدیم رفتیم کلاس گفتند که باید بزارینش توی تختش گریه کنه دوباره بغل کنید بهش آرامش بدید دوباره بزارین تو تختش تا خوابش ببره نو مور می می no more mimi ,گفتند که نذار ازت به عنوان بالشت استفاده کنه البته اونها گفتند تختش هم باید تو اتاق جدا باشه ولی ما فعلا تو اتاق خودمون گذاشتیم خلاصه اینکه پسرک کنار نمیاد از بس گریه کرده صداش خروسک شده بی قرار شده دیگه بیخودکی هم گریه میکنه نمیدونم بقیه هم اینطوری بچه هاشون رو میخوابونند؟

باید بگم ک هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم اینها رو با چشمهای خواب آلود مینویسم ها فکر میکنم همیشه راهنماییهای وبلاگی برا من چاره سازترینه

 

راستی عکس هم به چشم بزارین خوابش درست شه پف چشمهاش بخوابه یک عکس ازش میزارم خوشگل حالا شما بیا بگو چطوری بخوابونمش به جای یکی دو تا میزارم ماما ن میگه حالا تو تا شش سالگی پیش ما خوابیدی چی شد!! راستم میگه خوب بالاخره بزرگ میشه خودش تو تخت جا نمیشه مجبوره بره دیگه یا بالاخره که دوست دختری زنی چیزی میگیره دیگه ها؟ فقط خدا کنه که دست اونهم نگیره بیا تو تخت ما بگه دور هم باشیم کلا بچه ام اجتماعی ه خیلی

نگاشته شده توسط: dordaneh | اکتبر 7, 2009

ویار دارم

جملاتی که در استتوس بعضی ها در فیس بوک میخوانیم این روزها:

… دارد آش میپزد

…دارد از سر کار به خانه برمیگردد

…دارد با آیفون جدیدش فیس بوک چک میکند(یعنی خیلی تکنو دارد)

…دارد سمبوسه میپیچد

…دارد ب ام دبلیو میخرد

…دارد به خانه جدیدش میرود

…ویار دارد

…حالش بد است(همونی که ویار دارد)

دیگر همین مانده که بیایند قصه های  توالت رفتن و اتاق خواب و … شان را ثانیه به ثانیه بنویسند سر در فیس بوکشان حالا نمیدانم آن موقع که فیس بوک نبود اینها کجا دقیقه به دقیقه گزارش شکافتن هسته های روزانه شن را میدادند یا جه جوری پز ماشین های جدید و خانه هاشان را به خلایق میدادند ها؟؟؟؟؟

حالا یکی نیست بگوید تو از جای دیگری عصبانی هستی چرا گیر دادی به فیس بوک؟؟

نگاشته شده توسط: dordaneh | اکتبر 7, 2009

یه پست الکی

از ساعت 9 صبح قراره که بریم خرید الان ساعت 11 است همخونه ولو شده رو تخت زنگ زده به محل کارش و داره با همکارهاش دل میده و قلوه میگیره صغری گوشی و بده به کبری و …. اسامی فقط فرق کرده جانت و هلن ومندی و …. من نشستم وبلاگ میخونم پسرک دستش تو موهاش و داره شیر میخوره و چشمهاش بسته شده و با دندونهای کوچیکش داره منو گاز میگیره و من به این روز آفتابی فکر میکنم که قرار بود بریم خرید و نرفتیم و نهار نداریم و حاضر شدیم و بعید هم نیست که دیگه نریم ولی همه چی خوبه بهتر از همه چیز درخت پشت پنجره است که گلهای زرد داده ….

نگاشته شده توسط: dordaneh | اکتبر 6, 2009

برای پسرک

مادر شدن خیلی سخت بود و ما نمیدونستیم از بچه داری چند سکانس شاد و چند تا دلقک بازی و نهایتا یکی دو بار گریه در شب و روز و شب نخوابی دیده بودیم فکر میکردیم همینه دیگه اما اونی که ما دیده و شنیده بودیم خیلی فرق داشت با اینی که الان تجربه میکنیم هر ثانیه اش جدیده لذتهاش منحصر به فرده و نگرانیها و رنجهاش هم . پسرکم امروز یه کاری میکنه شبیه بوسیدن شاید هم داره آشغال پاشغالهایی رو که تو دهنش میزاره رو مزه مزه میکنه پاهاش رو میزاره کنارش و میشینه هم خونه میگه که بچه بوده اینطوری مینشسته امروز تو حموم بلافاصله آب وان رو جیشی کرد و تموم عروسکهاش رو از تو همون آب تو دهنش گذاشت من هم کاری نمیتونستم بکنم و گذاشتم که لذتش رو ببره .دندونهاش هفت تا شده دستهاش رو میگیره از میز و صندلی و بلند میشه و همونطوری راه میره و خودش رو به هر جا که بخواد میرسونه چد روزپیش رفته  بودم برای بررسی پیشرفتهاش .پنج نفر نشستن و با قساوت تمام از بچه ام امتحان گرفتن اونهم چه امتحانی تا دلت بخواد سخت و یکی از اونها  رو که باید چند تا مکعب رو از توی یک لیوان در میاورد و بعد اونهارو دوباره میانداخت داخل لیوانه پسره افتاد یعنی امتحان رو رد شد بدین ترتیب که مکعبها رو درمیاورد و ومحکم میکوبید دنگ دنگ به میز جلوش و بعد هم تو دهنش و خانومه جلوی چشمهای من یک ضربدر گنده گذاشت جلوی جواب امتحان و بعد رو به من گفت البته این خیلی سخت بود همه این رو میافتن حالا من نمیدونم چرا بچه مردم رو نا امید میکنن وقتی میدونن همه میافتن !!! خلاصه این اولین شکست زندگی پسرک بود و باید ازش درس بگیره یکی از دوستان هم لطف کرد همون شب یه اسباب بازی خرید که پسرک باهاش تمرین کنه و دل جمعی رو شاد کنه ولی همچنان فقط مکعبها بیرون آورده میشن و پرت میشن و خرده میشن.دیگه این که بابا اینها هم از وقتی کیان رو دیدن دیگه دل تو دلشون نیست هر روز زنگ میزنن و با آقا حرف میزنن ایشون هم چند تا دا دا و ماما تحولیشون میده و اونها هم ده گریه کن و بعدش هم که قطع میکنن دیگه ساکت میشه کلا میخواد دل اونها رو بسوزونه فکر کنم .خوب و اینهم انشای بود برای پسرک که بعدها شاید اگر سواتش رو داشته باشه بیا بخونه و امیدوارم که بهم بگه که مادر من سواد و نه سوات به امید اون روز………..

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها