وقتی که من پشت رل زل میزنم به جاده یا همین خیابانهای معمولی شهر که طراح شهری با خساست باریکشان کرده و تو مجبوری دائم لایی بکشی که به ماشین مغلی نخوری .همان موقع که چند ثانیه پشت چراغ قرمز ماشینهای اطراف رو نگاه میکنم و آدمهاشان که گاه خسته و گاه شادند همان موقع زیباترین پستها را مینویسم در ذهنم تمام نگرانیها شادیها دغدغه هایم به زیبایی مثل یک رشته پشت سر هم ردیف میشوند و به محض رسیدن به خانه همه آن قصه ها مثل حباب پوق میترکند اگر میشد که خیالبافیها و نوشته های ذهنی را سریع بازتولید کرد شایدمن نویسنده خوبی میشدم!!

دیدگاههای تازه