کوالالامپور که بودیم توی لابی یک هتل شیک و پیک نشسته بودیم منتظر دختر خاله ه که لیدر تورمون هم بود اروپایی ها و یا بهتر بگم جهان اولی ها میومدند و دست در دست دختران چینی یا مالایی زحمت کش همه خوشگل و خوش قد و بالا سه تا پسر هم دم در داشتند یکی از همین ها رو سوار ماشین میکردند که بره و با چه شور و حالی ازش خداحافظی میکردند یک دفعه یاد فیلم taken افتادم همونی که دو تا دختر دبیرستانی رو که رفتند اروپا رو بگردند این گروه های قاچاق انسان میدزدند .یکدفعه به خواهرم گفتم فکر نکنی اینجا خارجه و امن ه و اینها حواست چهار چشمی به دخترت باشه (آخه دخترک یک how much is it ی یاد گرفته بود و از این مغازه به اون مغازه برا خودش جولان میداد) خلاصه تا اومدم فیلم رو براش تعریف کنم دختر خاله ه اومدو نشد که براش بگم قضیه فیلم چی بود خونه ای که ما گرفته بودیم تو یک ساختمان 20 طبقه بود آسانسورهاش هم از اون دیوو نه ها که دست و پای آدم رو گاز میگیرن و تو رو لای در میذارن میکشن بالا وقتی به طبقه سوم که خونه ما بود رسیدیم دخترک در رو نگه داشت که من بچه به بغل اول بیام بیرون و لای در نمونم تا ما بیایم بیرون در بسته شد و دخترک موند تو آسانسور شروع کرد به جیغ کشیدن هر چی ما دکمه ها رو فشار دادیم در باز نشد سه تا آسانسور کنار هم بود هیچ کدوم باز نمیشد بعد هم که باز شدن همه خالی صدای دخترک هم در حالی که جیغ میکشید قطع شد خواهر ه که جلوی در آسانسور بیهوش افتاد خونه فقط سه طبقه پارکینگ داشت من و بابا و پسر خواهرم هر کدوم رفتیم تو یک آسانسور من از طبقه آخر پارکینگ شروع کردم وقتی در باز میشد خودم هم میترسیدم برم بیرون آسانسورها هی میرفتن و میومدن و ما همدیگر رو میدیدیم و با کمال تعجب هیچ کس پیداش نکرده بود من با خودم میگفتم که حتما در باز شده و یکی از این آدمهای عجیب و غریب جلوی در دیدتش و دستش رو رو دهنش گذاشته و برده تو خونه اش خلاصه رفتم سراغ نگهبانها و جریان رو گفتم و خواستم که حواسشون به درهای خروجی باشه حالا دیگه چه حالی داشتیم بماند صدای جیغ خواهرم قطع نمیشد و همش خدا رو صدا میکرد و تو دلش به من سق سیاه بد و بیراه میگفت حتما هر از چند گاهی هم میگفت جواب باباش رو چی بدم بیشتر از این نگران بود فکر کنم! خلاصه میخواستیم زنگ بزنیم به پلیس که خواهرم صدا زد که بیاین پیدا شد دخترک میره طبقه 19 ام و میترسه دوباره سوار آسانسور بشه در یکی از خونه ها رو میزنه با همون زبان how much is it ش بهشون میفهمونه ایرانیه اونها هم میرن در خونه یک ایرانی رو میزنن و اون میارتش خونه منهم خدا رو شکر کردم که دست نداد که من بشینم و taken رو برا خواهرم تعریف کنم و الا تا دخترک پیدا بشه خواهرم دار فانی رو وداع گفته بود.
نگاشته شده توسط: dordaneh | اکتبر 19, 2009
taken
ارسال شده در Uncategorized | برچسبها: خاطرات &مالزی

خدا رحم كرده. يعني چي كه آسانسور زود بسته مي شد. عكس نمي زاري مادر. دلمون تنگ شده ها.
By: مامان ارشك on اکتبر 20, 2009
at 7:31 ق.ظ
چه اتفاق ناراحت کننده ای بود. خدا رحم کرده که به تور آدم ناجور نیفتاده.
By: پريسا on اکتبر 20, 2009
at 3:18 ب.ظ
سق سياه يعني!!!!!!!! دور از جون شما
چرا از خوشمزه عكس نميذاري ؟
By: Perin on اکتبر 21, 2009
at 5:21 ق.ظ
خدايش ترسناك بوده ها
By: آوات on اکتبر 21, 2009
at 9:44 ق.ظ
سلام
خیلی قشنگ مینویسی. موفق و شاد باشی.
By: مژگان on اکتبر 22, 2009
at 5:22 ق.ظ
من جای خواهرتون بودم احتمالا الان تیمارستان بستری بودم…!!! دور جون ایشون.
خانم جان من هم دلم میخواد یه عکس از پسر خوشمزه ات ببینم. پلیییییییززززز
By: پروین مامان کیاراد on اکتبر 22, 2009
at 11:49 ق.ظ
vagean kheili ajib bood. khoda ro shokr… zoodtar oon film ro tarif kon o galesho bekan!
By: leili on اکتبر 23, 2009
at 8:52 ق.ظ
خیلی وحشتناکه ها. حالا خواهرت از یک طرف، خواهر زاده ات لابد چه قدر ترسیده. بازم شکر که به خیر گذشته.
By: بانو ه دوچشم on اکتبر 23, 2009
at 3:56 ب.ظ
وحشتناکی و نگران کنندگیش که جای خود داره ولی بانمک هم بود که بچه با همون نا ماچ ایز ایت خودش رو تونسته به شما برسونه
خوش باشید همیشه
By: مامان فراز on اکتبر 25, 2009
at 7:19 ق.ظ
موقع خوندن مطلب میخکوب بودم. من هم این فیلمو دیدم. نمی دونی با چه سرعت و استرسی مطلبت رو می خوندم تا به آخرش برسم. خدا رو شکر که به خیر گذشت.
By: ننه قدقد on اکتبر 25, 2009
at 2:19 ب.ظ
آخی عجب جریان پلیسی جالبی
خیلی بامزه تعریفش کردید یه لحظه فکر کردم دارم داستان جنایی می خونم
By: لیلا on اکتبر 25, 2009
at 4:58 ب.ظ