نگاشته شده توسط: dordaneh | اکتبر 18, 2009

یکشنبه ناتمام

مرغها رو میاندازم تو روغن زیرش رو زیاد میکنم که زود سرخ بشه دلم زرشک پلو میخواد به طرز شگفت انگیزی عاشق زرشک پلو شده ام تو خواب میگه میریم الدی خرید میکنیم شب بساط کباب راه میاندازیم کلا هر وقت احساس غربت میکنیم کباب میخوریم یا  شبهایی که هیچ بهانه ای برای خوشی نداریم و دلمان تنگ است و هر تلفنی که میزنی به هر کسی که بیاید و یک سر دلتنگیت را بگیرد هیچکس پیدا نمیشود انگار نه انگار که همشان همین الان یک جایی خودشان را برای همین غریب نبودن گم کرده اند به نظر میاد که همه یک کاری دارند جز تو نه کباب بدترین گزینه است بوی یکشنبه های پورت مک کوراری رو میده روی اون بالکنه وقتی پسرک هنوز توی دلم بود الان هم همونجاست  عمیق تر ولی  !به زرشک پلو فکر میکنم و اینکه میتواند آخرین تلاشم  برای رنگ دادن به این یکشنبه بی رمق باشد  به این روز بی سر و ته! آره تنها راهش همین است ریختن زرشکها روی زمینه زرد زعفران به یاد سفرهای رنگین و شلوغ همون سریال ه که محمد علی کشاورز بازی میکرد و کمند امیر سلیمانی اسمش آذر بود  یادم اومد همون پدر سالار.پسرک خوابید لب به سوپش نزد خودم میچشم مزه مرغ مانده میدهد دلم میلرزد از اینکه اینهمه میفهمد و من هنوز باورش ندارم از سکوتش میترسم از اینکه میفهمد و دم نمیزند چقدر دستهایش را دوست دارم چقدر این نوشته بی سر و ته است حالا که پسرک هم خواب است چقدر تو بی موقع خوابیدی برم لباسهایم را پهن کنم شاید هوایی بخورم


پاسخ‌ها

  1. چه جوري ميشه كه اين كدبانوي وجودمون به زندگي رنگ ميده؟


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته