مرغها رو میاندازم تو روغن زیرش رو زیاد میکنم که زود سرخ بشه دلم زرشک پلو میخواد به طرز شگفت انگیزی عاشق زرشک پلو شده ام تو خواب میگه میریم الدی خرید میکنیم شب بساط کباب راه میاندازیم کلا هر وقت احساس غربت میکنیم کباب میخوریم یا شبهایی که هیچ بهانه ای برای خوشی نداریم و دلمان تنگ است و هر تلفنی که میزنی به هر کسی که بیاید و یک سر دلتنگیت را بگیرد هیچکس پیدا نمیشود انگار نه انگار که همشان همین الان یک جایی خودشان را برای همین غریب نبودن گم کرده اند به نظر میاد که همه یک کاری دارند جز تو نه کباب بدترین گزینه است بوی یکشنبه های پورت مک کوراری رو میده روی اون بالکنه وقتی پسرک هنوز توی دلم بود الان هم همونجاست عمیق تر ولی !به زرشک پلو فکر میکنم و اینکه میتواند آخرین تلاشم برای رنگ دادن به این یکشنبه بی رمق باشد به این روز بی سر و ته! آره تنها راهش همین است ریختن زرشکها روی زمینه زرد زعفران به یاد سفرهای رنگین و شلوغ همون سریال ه که محمد علی کشاورز بازی میکرد و کمند امیر سلیمانی اسمش آذر بود یادم اومد همون پدر سالار.پسرک خوابید لب به سوپش نزد خودم میچشم مزه مرغ مانده میدهد دلم میلرزد از اینکه اینهمه میفهمد و من هنوز باورش ندارم از سکوتش میترسم از اینکه میفهمد و دم نمیزند چقدر دستهایش را دوست دارم چقدر این نوشته بی سر و ته است حالا که پسرک هم خواب است چقدر تو بی موقع خوابیدی برم لباسهایم را پهن کنم شاید هوایی بخورم
نگاشته شده توسط: dordaneh | اکتبر 18, 2009
یکشنبه ناتمام
ارسال شده در Uncategorized | برچسبها: یکشنبه ها وزندگی

چه جوري ميشه كه اين كدبانوي وجودمون به زندگي رنگ ميده؟
By: Perin on اکتبر 19, 2009
at 5:23 ق.ظ