و ما برگشتیم دو هفته ای رو از واقعیتهای زندگی به نوعی جدا شدیم هر چند که این واقعیات دست از سرآدم برنمیداره چند روزی رو با خواهره و دو تا جوجه هاش که دیگه برا خودشون خانم و آقایی شده بودند و مامان و بابا و دختر خاله و اهل و عیالش در کوالا لامپور گذروندیم بعد از سه سال دیدن آنهایی که صد بار تو ذهنت دوباره دیدنشون رو مرور کرده بودی میسر شد من اما انگار همین دیروز دیده بودمشون و نه از اون اشکهایی که قبلا با مرور این لحظات میریختم خبری بود و نه کلا فضاش اونچوری بود که تصور میکردم شاد بودم اما حس میکردم همین دیروز باهاشون بودم!!مادرم اما دیگه اونی نبود که سه سال پیش ترکش کردم خموده و بیمار و افسرده .نمیدونم که ماهیت زندگی ه یا اینکه بدشانسی ! پسرک اما خوش خوشانش بود با بچه ها و سرش شلوغ بود و گل سر سبد و مرکز توجه کلی اجتماعی شده بود و هر جا میرفتیم خودش برا خودش یه جاذبه توریستی بود(همون سوسکه رو در نظر بگیرید) سفر باهاش هم سخت بود و هم جالب و نوشتن از هر قسمت این سفر بک پست جداگانه میطلبه اما من به مادر شجاعی تبدیل شده بودم که با کلی بارو بندیل و بچه به بغل تنهایی رفتم سفر.و اما که مالزی دیدنی بود و از دید منی که از سیدنی رفته بودم و اونهایی که از ایران اومده بودند کاملا متفاوت بود اما نگاه به هر برج و مرکز خریدهای غول آسایی که مثل قارچ از هر جا سر دراورده بودند تا پولهای توریستهای ول خرج و رو روانه کیسه خودشون کنند دائم فک و فامیل و نزدیکان ا.ن رو از جلو چشم آدمی رد میکرد و تاریخ بیست ساله پیشرفت و تحولشون اشک ایرانیهایی رو در میاورد که برای یک زندگی بدون تنش دنبال گرفتن اقامت موقت از این کشور هستند. برای ما که هم فال بود و هم تماشا…پسرکم چهار تادندون در این دوهفته دراورد همه میگفتن که آب و هوای استایی برای رشد خوبه و اگر دو هفته دیگه اینجا باشی میره مدرسه

خدا رو شکر که بهت خوش گذشته!
باز خدا رو شکر کن که تو قلب دموکراسی هستی ! تو ایران مهمونی های خانوادگی هم تحت تاثیر این مسائل سیاسی رنگ و بوی دیگه ای گرفته!
توسط: مریم در سپتامبر 26, 2009
در 10:00 ق.ظ
خوش باز آمدی دردانه جون. خوشحالم که سفر خوش گذشته، خصوصا که دیدار خانواده بوده. راست میگی سفر سیاحتی با بچه ی کوچک واقعا هم جهاد اکبره.
این جاذبه ی توریستی رو هم از طرف من ببوس که واقعا خوردنیه.
توسط: پریسا در سپتامبر 26, 2009
در 11:46 ق.ظ
واي كه چقدر دلم براي اين خوشمزه تنگ شده بود
خوشحالم كه بهتون خوش گذشته
توسط: Perin در سپتامبر 26, 2009
در 12:15 ب.ظ
به به لیلا خانوم. رسیدن بخیر. پس کلی تجدید قوا کردین و خوشحال و شنگول شدی شکر خدا. البته خوش بحال آقای همسر که با یعالمه روحیه برگشتی پیشش. کوچول رو از طرف من ببوس و منتظر پستها و عکسای خوشگل کوچول خان هستیم
توسط: گیل بانو در سپتامبر 27, 2009
در 6:51 ق.ظ
رسیدن به خیر. چه قدر عالی بوده پس این سفر.
این کوچولو، چه مرد بانمکی شده برای خودش. ببوسش از طرف من
توسط: لیلا در سپتامبر 27, 2009
در 9:16 ق.ظ
خيلي بزرگ شده گل پسرتون. اميدوارم بهت خوش گذشته باشه. جات خيلي خالي بود.
توسط: مامان ارشك در سپتامبر 27, 2009
در 10:05 ق.ظ
خوبه كه خوش گذشته. خوب يه كم ديگه مي موندي دانشگاشم تموم مي كرد گل پسر:-)
توسط: مامان هيژا در سپتامبر 28, 2009
در 5:48 ق.ظ
سلام
هر وقت خواستی بری بگردی کیانو بده من نگه دارم
توسط: آرش در سپتامبر 28, 2009
در 11:23 ق.ظ
سلام خوشحالم که سفر خوش گذشته. امیدوارم همیشه شاد باشی.
شیطون کوچولوت رو هم ببوس
توسط: پروانه در سپتامبر 28, 2009
در 12:57 ب.ظ
mire madrese… in hese shookh tabie to adam ro ta saatha sharge mikone… mamanoo! vali vagean pesaret ham khoshgel o to del boro shode ha, ba oon mohaye asali…
توسط: leili در سپتامبر 30, 2009
در 2:01 ب.ظ
residan be kheyr azizam
cheghadr man khodet va in pesare maluset ro dust daram
che khub ke didar ha taze shode
توسط: Saideh در سپتامبر 30, 2009
در 3:09 ب.ظ
سلام
به نظر من چون در جایی غیر از ایران دیدارتون تازه شده اون حس و حال نبوده وگرنه نگران نباش عزیزم همه اونچه که مرور کرده بودی اتفاق میافتاد. کوچولوی نازتون رو ببوسید. موفق باشید.
توسط: یک خواننده در اکتبر 4, 2009
در 9:57 ق.ظ