ما هم دیروزدر سیدنی تچمع کردیم ،در عرض چند دقیقه مجوز گرفتیم نه ملیتمان برایشان مهم بود و نه اینکه حرفمان چیست فقط خواستند که در آرامش و امنیت حرفمان را بزنیم و خواستمان زا فریاد بکشیم نه کسی زخمی شد و نه به رویمان سنگ پرتاب کردند و نه خونی ریخت فریاد کشیدیم و دردمان از چشیدن طعم آزادی عمیق تر شد و باز هم رنجمان بیشترما رای دادیم و همین را خواستیم دریغا دریغ( غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند)

ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشه ها
میشد با خود ببرد به هرکجا که خواست ….
توسط: لی لی در ژوئن 15, 2009
در 12:53 ب.ظ
ادامه بدين. آفرين بر شما
توسط: مامان ارشك در ژوئن 17, 2009
در 9:49 ق.ظ
توسط: leili در ژوئن 19, 2009
در 12:53 ب.ظ
توسط: Perin در ژوئن 20, 2009
در 5:00 ق.ظ
سلام لیلا جون
دیشب خوابت میدیدم
خوبی ؟ دلم برات خیلی تنگ شده
کیان جان رو ببوس
توسط: مریم در ژوئن 21, 2009
در 5:08 ق.ظ
آي گفتي. آي گفتي. اينقدر دلم مي خواد يه روز برم يه جا مثل يك انسان آزاد، اون چيزي رو كه دلم ازش خونه فرياد بكشم. البته در آرامش. با احترام. چيزي كه اين روزها از خاطرمون رفته از بس كه اهانت شنيديم…
دلمون براي كيان جان خان پنج ماه و پنج روزه خيلي تنگ شده… حتي تو اين هاگير واگير كمبود هواي آزادي…
توسط: مريم در ژوئن 22, 2009
در 11:33 ق.ظ
گاهی واژهها گم می شوند، انگار که خط خطی میشوند، ورم میکنند و میترکند و پخش زمین میشوند، اینجور وقتها بهتر است چیزی ننویسی، فقط نگاه کنی! دستم مدتیست خفه شده اما چشمهایم پرکارتر شدهاند، نوشتنم نیست اما دیدنم هست، خب… پس کاری را میکنم که میشود کرد.
با وجود این مینگارم ولی کسی نیست که بخواندم و بداند تا چه اندازه دردمندم، به “تازهترین طعم” من نیز که این روزها طعم خون گرفته سر بزنید.
توسط: گلناز در ژوئن 22, 2009
در 6:53 ب.ظ
باید بودی و می دیدی که اینجا…
توسط: ازهار در ژوئن 23, 2009
در 3:23 ب.ظ
مشکل اینه که ایرونی جماعت رو تو قلب دموکراسی هم ببرند ، غم مردمش دووونه اش میکنه…وگرنه مهاجرت راه چاره بود!
توسط: مریم-مامان آوا در ژوئن 29, 2009
در 7:29 ق.ظ
فقط بغض ….
توسط: مامان نورا در ژوئن 29, 2009
در 11:46 ق.ظ
ليلا جان حالا كه ما را اين همه دلبسته ي جوجويت كرده اي چرا نمي ايي كمي از او بنويسي …؟؟؟ ميان اين برزخي كه هستيم يك عكس كوچولو يا يك خبر كوتاه خيلي مي چسبد…
توسط: مامان نورا در جولای 1, 2009
در 10:04 ق.ظ