مرد که باشی صبح از خواب پا میشوی زیر لبی میگویی که گرسنه هستی یکی برایت صبحانه میاورد موهایت را که شکسته است از بس که شب تا صبح یک بند خوابیده ای و نه شیر داده ای و نه جیش و پی پی شسته ای را آب و جارو میکنی موهایت را میگویم چهار تا پیس اودکلن میزنی و میروی سر کارت تا عصر نمیگویم کاری نمیکنی که کار هم میکنی اما کاری را که دوست داری و با همکارهایت بگو بخند میکنی و آبگوشتی را که همسر جانت درست کرده را میخوری و در دلت غر میزنی که بوی رب میدهدو اخ است و پیف است و باز هم میخوری و هی وزن اضافه میکنی و از سر کار برمیگردی میگویی که خسته هستی و از پای کامپیوتر تکان نمیخوری هی میبینی و میبینی و میخوانی و میخوانی و شام اخ و پیف را تا ته میخوری و چرت میزنی و به خواب میروی اگر حال داشته باشی که مسواکی میزنی نداشته باشی که آن را هم بی خیال و تا صبح تخت میگیری میخوابی.
زن که باشی صبح از خواب پا میشوی بدنی را که از بیخوابی شب قبل کوفته است را از جا بلند میکنی آستینهایت را بالا میزنی و دو دستی در شاهکارهای شب قبل آقا زاده فرو میکنی اگر لباسهای شب قبلش را عوش نکنی غر میشنوی که تو عجب آدمی هستی که لباسهای آقا زاده اش را دم به دقیقه عوض نمیکنی بعد شنیده ای که کسی زیر لبی گفته که گرسنه است پس صبحانه ای درست میکنی یاد آوری میکنی که دیر شده است و اگر کامپیوتر را ول نکند به کارش نمیرسد نهار اخ و پیف بوی رب دار را داخل کیفش میگذاری بوس و بغل و آرزوی خوب و روانه اش میکنی بعد دوباره برمیگردی سراغ آقا زاده که مثل اژدهای گرسنه است شیر میدهی و نپی عوض میکنی و این وسطها دو خط وبلاگ میخوانی و آقا زاده و راه میبری و روی پا میگذاری و میخوابانی و باز دو خط وبلاگ میخوانی و به سر وقت کوه لباسهای نشسته آقا زاده میروی و با دست به جان لباسها میافتی و دستی به سر و روی خانه میکشی و شروع میکنی به این و آن زنگ زدن وقت دکترهای جور و واجور آقا زاده رو هماهنگ میکنی و با منشیهای اسکاتیش زبان نفهم سر روزها چانه میزنی و و نامه های سفارشی آقا را به انگلیسی که برای تو وقت گیر است و زمان میبرد مینویسی و به این و آن ایمیل میزنی و تا میخواهی ظرفهای نشسته شب قبل را بشویی آقا زاده بیدار شده و پروژه شیر و جیش و پی پی را که ساعتی طول میکشد را تکرار میکنی و وقت شیر دادن چون کار دیگری نمیتوانی انجام بدهی باز دو خط وبلاگ و خبر میخوانی و بعد نمیتوانی به چشمهای کنجکاو و شاد آقا زاده که بازی میخواهد و گردش دست رد بزنی که میدانی برای رشدش لازم است و از شام و نهار تو واجب تر ساعتی را تا وقتی دوباره خواب آلود شود را به بازی و سرگرم کردنش میگذرانی و این وسط مسط ها با تخت چرخانش به آشپزخانه میبری اش و برایش آواز میخوانی و ظرفهایت را میشویی حالا دم ظهر است و تو خسته ای و و بیخوابی شب قبل از پا درت آورده آقا زاده باز نق میزند و خوابش میاید و ساعتی را باید بچه به بغل شیر بدهی و راه بروی بخوابانی اش اگر خوش شانس باشی و یک وعده پی پی وسط روز دریافت نکنی ساعت حدود 11-12 است و تو باید به فکر نهار و اژدهای گرسنه ای باشی که یکی دو ساعت دیگر از راه میرسد نهار میپزی و تا میخواهی غذایت را نوش جان کنی آقا زاده بیدار شده نهار را توی گوشت میگذاری و باز شیر میدهی و وسطش یا چرت میزنی یا دو خط دیگر وبلاگ میخوانی و کمی با آقا زاده بازی و جیش و پی پی و خواب و در همین مواقع شازده خسته ات از سر کار میرسد گرسنه است و انگار نه انگار که نهار بوی رب بده و اخ و پیف را خورده است دوباره غذا میاوری ناز شازده را میکشی و او خسته است و کار کرده است و رکورد ساعتهایی را که کار کرده و برای خانواده اش زحمت کشیده را هم در حساب بانکی اش و pay sleep اش ساعت به ساعت ثبت شده است و تو فرش(fresh) هستی و از صبح خانه بوده ای و استراحت کرده ای و وبلاگ خوانده ای و تنها شاهد زحمتهایت پسرک تپلی است با لپهای سرخ و با دهان باز که نمیتواند شاهدی برای تو و کارهای تو باشد و ساعتهای کاریت در هیچ جای این کره خاکی ثبت نشده است
پی نوشت : یک بچه سه ماهه حدا قل روزی هشت بار باید تغذیه شود که هر بار حداقل نیم ساعت طول میکشد و حداقل هم شش بار باید نپی اش عوض شود.

الهی دردانه جان
امیدوارم همه کاراتون به خوبی و خوشی پیش بره. یه دوستی داشتم که میگفت اگه بخوای منتظر زمان مناسب برای بچه دار شدن باشی هیچوقت نباید بچه دار بشی. به خودم و شرایطم که فکر می کنم می بینم راست میگفته.
By: نلی on آوریل 28, 2009
at 4:44 ق.ظ
نگو که دلم کبابه خواهر. مطمئن باش این پروژه تا ابد ادامه داره. بعدها که آقازاده بزرگ بشه بسلامتی و تو بخوای کار کنی. اونوقت صبحها با هم از خونه میرین بیرون و وقتی برمیگردین آقای خانه میرن دراز میکشن پای تلویزیون و خانوم خانه میرن یکراست توی آشپزخانه. خانوم ظرف میشوره و شام درست میکنه و ناهار درست میکنه و هی راه میره و راه میره و کار میکنه و باز هم وقت نمیکنه که به خودش برسه. تازه آقای خونه میگه چقدر سروصدا میکنی. اعصابم خسته ست. نمیشه آرومتر کار کنی؟؟؟؟؟؟؟؟خانوم خونه که اصلا اصلا خسته نیستا.چون همش سرکار داشت استراحت می کرد.اما طفلک آقای خونه همش داشت بیل و کلنگ میزد خسته شده.
By: گیل بانو on آوریل 28, 2009
at 4:56 ق.ظ
ما که کلا دستمان قد کمرمان است
خوب حالا را جع به این دو تا همشهری ما بیانیه صادر می فرمایید مردم از خنده
By: آرش حبیبی on آوریل 28, 2009
at 5:02 ق.ظ
پسر گلت كه بزرگ بشه خستگيت در ميره . حرفات رو مي فهمم.
در ضمن مرد كه باشي خيلي خوش مي گذره به شرطي كه قبلا زن بوده باشي و بدوني زن بودن بالفطره چه دردسرايي داره.
By: nanady on آوریل 28, 2009
at 6:07 ق.ظ
خسته نباشي عزيزم.
فعلاً تا وقتي شير مي خوره چاره نداري تازه از 6 ماهگي به بعد هي بايد ساعت به ساعت يك قاشق آبميوه بدي يك قاشق فرني بدي يك قاشاق پوره موز بدي يك قاشق سوپ بدي.
چاره اش اينه كه يك روز تعطيل همسر عزيزت براي پسر گلت شير بدوش و برو چند ساعت بيرون از خونه تا همسر جان زحمات شما رو بفهمه.
اگر هم كه خيلي فداكاري كه خوش به حال جفت شازده هات.
همسر من يك بار كه من كار داشتم وقتي برگشتم پرسيد ارشك هميشه اينقدر اذيت مي كنه؟!؟ و همين كافي بود برام.
By: مامان ارشك on آوریل 28, 2009
at 6:20 ق.ظ
دقيقا خيلي خوش ميگذره
By: Perin on آوریل 28, 2009
at 8:22 ق.ظ
خسته نباشی.
در این که مامان دست تنها چه قدر سختشه، شکی نیست. یکی از دوستهام که در تهران تنهاست و خانوادش در شهرستان هستند، وقتی با بچه سه ماهه اش من را دید، گفت همش به تو فکر می کنم. حواست باشه که دست تنها خیلی سخته!
اما تو هم حواست باشه که این روزها می رن و با چه سرعتی هم می رن! سعی کن با هر شیر دادن و نپی عوض کردن حال کنی …
امیدوارم که هر سه تان شاد و سلامت باشید
By: بانو ه دوچشم on آوریل 28, 2009
at 8:26 ق.ظ
حرفهات کاملا قابل درکه. میدونم که از همون شیر و پی پی شازده کوچولوت کیف می کنی ولی خوب منم غرم میاد گاهی. بعد یک چیزی که من چند هفته است دارم میفهمم اینه که اااا تموم شد! بچه م شبها کامل میخوابه دیگه به من نمیچسبه که شیر بخواد و کلا برای خودش کسی شده. تازه می فهمم که عجب سالی گذشته بهم چون در طول سال واقعا نمی فهمیدم. بعد هی به خودم افتخار می کنم که به به! به به! عجب بچه ی بزرگ کردم تنهایی! و این افتخار رو با تمام زحمات آقای پدر مال خودم میدونم چون مامانم و هیچ کس توی دنیا برای هر نق این دخترکم از خواب ناز نپریده که من پریدم!
حالا به قول تو ساعات کاریمون هیچ جا ثبت نمیشه ولی اگر بیشتر آقای همسر رو مشارکت بدی و حتی یکی دو ساعت با شازده تون تنهاش بگذاری و بعد که بیایی ببینی که توی چهره اش چه قدر دانی وجود داره یه کم خستگیت در میره و حس همراهی بیشتری از جانب اون بهت دست میده.
By: هنا on آوریل 28, 2009
at 8:42 ق.ظ
سلام!گاهی وقتا فکر می کنم به هیچ موجودی به اندازه زن ظلم نشده. کارهایی می کنه که هیچ کس نمی بینه. همیشه متهم و محکومه.همیشه باید مواظب باشه تا نظر همه جلب بشه. همیشه باید آماده سرویس دادن باشه. نمی دونم پایه این تبعیض ها رو کی گذاشته ولی بدجوری احساس فلاکت می کنم
By: یکتا on آوریل 28, 2009
at 9:05 ق.ظ
واي… دلم پسر كوچولوي شكمو خواست…
غر نزن مامان خانوم… تا دو سه ماه ديگر، هر سه ساعت يك بار شيرش مي دهي. كمتر پي پي مي كند و كلي بزرگ مي شود. نگران نباش. اين روزها مي گذرد حتي اگر پدرش خودش را به نديدن بزند!!!
By: مريم on آوریل 28, 2009
at 10:24 ق.ظ
با عرض پوزش از نا اميد كردن حضار بايد بگم حالا كجاشو ديدي !!!
By: Noonoosh on آوریل 28, 2009
at 10:52 ق.ظ
والا به خدا نونوش جون. حالا کجاشو دیدی دردانه خانوم. حالا که وقت خوشیته. راستی ساعت شما چه جوری بود؟ ساعت چند خودمون خوب بود واسه زنگ زدن؟ من بالاخره کارت تلفن خریدم. دو نقطه دی همراه با شرمندگی.
By: golmaryam on آوریل 28, 2009
at 11:28 ق.ظ
دقیقاً حرف دل منو زدی با این تفاوت که خانوم خانومای بنده از صبح تا شب شاید به زور 1 ساعت بخوابه!!!!
By: المیرا on آوریل 28, 2009
at 11:53 ق.ظ
پیشنهاد می کنم حتماً پروژه مامان ارشک رو در مورد گذاشتن اقا زاده پیش شازده امتحان کن. باور کن برای جفتشون خوبه.
By: مامان هیژا on آوریل 29, 2009
at 9:03 ق.ظ
من مامان نيستم ولي هر وقت حرفش ميشه باباي آينده ميگه: مگه دنبال دردسر مي گردي؟ ما خوبش بوديم اينقدر دردسر داشتيم ، بچه هاي ما چي ميشن؟!؟…
گاهي وقتي فكرش رو مي كنم مي بينم كلا كار خيلي سختيه(بچه دار شدن) و اگر تنها و تنها عشق تو كار نباشه خيلي زود مي بري و يا اصلا زير بارش نمي ري…
اميدوارم باباي شما حالا و باباي ما در آينده متوجه فداكاري و زحمت مامان ها بشن و تا حد امكان بدون بهانه گيري به مامان كمك كنن، آخه يكي نيست بگه من (مامان) خودم به استراحت نياز دارم … خدا خواسته و تو هم (بابا) و من هم(مامان) خواستيم بچه دار بشيم اين دليل نميشه كه تو بعد از تشكيل نطفه، تو بزرگ شدن و زحمت هاي ديگه اش پا پس بكشي! كاركرد تو فقط در همين حد؟؟؟
هر چقدر هم كه باباها كار كنن و نتيجه كارشون رو بصورت پول براي خانواده خرج كنن دليل نميشه از مسئوليت شونه خالي كنن…
اميدوارم بابا روح لطيف مامان و جسم خسته اش رو بهتر درك كنه…
By: تسنيم on آوریل 29, 2009
at 10:17 ق.ظ
درست مي گي. شايد به نظرت بياد هيچ جايي اين همه زحمت ثبت نمي شه. ولي من مي گم اينطور نيست. حتي اگه ديگران خودشون رو به كوري و كري بزنن؛ اگه براي يه مادر غيرشاغل حق و حقوق كمي قايل باشن، ولي آرامش پسركت و اون لبخندي كه تو چند پست قبليت زده بود، ثبت ثانيه به ثانيه كارهاته.
عزيزم! با همسرت صحبت كن. خيلي وقت ها آقايون موضوعي رو نمي دونن. يه نفر بايد بهشون تذكر بده. به نظرم اگه بتوني، روزي يك ساعت كيان جون رو مطلقاً فقط پيش باباش بذاري و خودت به ورزش بپردازي؛ يا حتي بخوابي؛ خيلي بهت كمك مي شه. قطعاً پدر كيان هم مي تونه با همه خستگي كار، يك ساعت رو نه اينكه به فرزندش توجه كنه، كه به همسرش توجه كنه.
برقرار باشي.
نگاه و لبخند و صورت پر انرژي كيان جون هميشه جلوي چشممه. اميدوارم آينده درخشاني داشته باشه.
By: مريم on آوریل 29, 2009
at 10:31 ق.ظ
dordoneh joonam, koli be ayandeh omidvaram kardi, beram bache dar sham:))
By: behnaz on آوریل 29, 2009
at 1:01 ب.ظ
manam ba maman e arashk movafegham…ye tarfandi bezan
By: Amireh on آوریل 30, 2009
at 1:00 ق.ظ
خسته نباشی عزیزم. همونطور که مامانهای با تجربه گفتند بزار یه یک ساعتی برای باباش بعدا خودش کار دستش میاد بیشتر کمکت میکنه ولی باز هم بقول نونوش کجاشو دیدی!؟ بعد هم حالا که یکیه من با دوتاش چکار میکنم اونهم باباشون مثل مهمونها خونه هست از بس کار داره….
ولی خداییش این زمان خیلی زود میگذره و تا چشم بهم بزنی بزرگ میشه. ببوس شازده کوچولوت رو.
By: mamamahmoud on آوریل 30, 2009
at 8:07 ب.ظ
مادر شدن سخته و نمیشه کاری کرد، اما میشه گوش اژدها رو کشید، البته کمی، و یادش داد که کمی از بر مامانی کم کنه.
By: hasti on آوریل 30, 2009
at 8:31 ب.ظ
دردانه جون
بقيه همه رو گفتن. نميخوام تکرار کنم. ولی فقط به اين توجه کن که اين تفاوت بين زن و مرد هست. وقتی اين تفاوتها عرصه رو بهم تنگ ميکنه، من به اين توجه ميکنم که تفاوت از همونجا شروع شد که در طبيعت قرار شد، من حامله بشم نه شوهرم. و وقتی چيزيه خارج از انتخاب من و تو ، پس بيا راحت تر قبولش کنيم.
By: روز به روز همراه زندگی on آوریل 30, 2009
at 9:05 ب.ظ
بهشت زیر پامون گذاشتن دیگه .. هاهاهاها
اون قسمت چی برای فردا درست کنم از همه اش سخت تره
By: مهتا on می 1, 2009
at 7:52 ب.ظ
حالا فکرش رو بکن من به علاوه بر همه اینها روزی 8 ساعت هم سرکار هستم و روزی 2 ساعت هم تو ترافیک! با بچه سه ساله ای که حداقل روزی یک میلیون بار واسه چیزایی که میخواد زار میزنه !
By: مامان آوا on می 2, 2009
at 8:00 ق.ظ
روزت مبارک خانم معلم
By: آرش حبیبی on می 2, 2009
at 8:16 ق.ظ
چقدر از دل همه مان نوشتي عزيزم … انگار دلم را يك نفر پشت و رو كرد و همه حرفهايش را ترجمه كرد … مرد كه باشي حتي در روشنفكرترين شكلش كه يك پا كمك هميشگي براي همسرت به حساب بيايي باز هم زندگي خيلي شيرين تر و حداقل راحت تر از اين است كه يك زن باشي … اين را با تمام وجودم و با حس شيريني كه از مادر بودنم دارم اعتراف مي كنم …
By: مامان نورا on می 3, 2009
at 2:56 ب.ظ
نيستي خانوم؟
راستي بزرگتر كه بشه همه چيش مي شه مامان. مگر اينكه همخونه ات رو از حالا عادت بدي به كمك كردن.
پسرك من كه رسماً اعلام مي كنه مامان پي پي بشوره. مامان جيش بشوره. مامان لباس بپوشه. مامان غذا بده. مامان بغل كنه. مامان بخوابونه. مامان ……
دعا مي كنم خدا بهت صبر زياد و حوصله فراوان و بدن قوي عنايت فرمايد.
By: مامان ارشك on می 6, 2009
at 7:19 ق.ظ
ta mituni ghor bezan! maha hamin joori bayad delemoon ro khali konim dige,,,
By: leili on می 6, 2009
at 12:50 ب.ظ
سلام دردانه جان
چطوری؟ کجايی؟ يکهفته ای هست که چيزی ننوشته ای. انشالله که همگی خوب باشيد.
By: روز به روز همراه زندگی on می 6, 2009
at 2:11 ب.ظ
لیلااااااااا کجاییییییییییییییییییییییییییییییی؟
By: maryam on می 6, 2009
at 6:22 ب.ظ
لیلا جان خب قضیه همینه…ببین من همه ی ترسم از بچه و شوهر و زندگی همینه. خب فکرشو بکن مساله اینه که مگه آقاهه حتتا اگه بخواد هم می تونه این کار ها رو بکنه.انقده به فکر و دقیق باشه؟وخت اگه نکنیم ما چی؟ یعنی بدون بچه خب…همون چیزیه که من همیشه فکر می کنم پریروزا به مامانه می گفتم نسلت از طرف من که خشکیده دیگه سی سالم داره میشه و در حالت عاددی اگه می زاییدم و بچه م یه ژنش به من می کشید دیوونه می شد حالا که دیگه درصدش خیلی بیشتره..مامانه یه آهی کشید گفت حالا خودت چی بودی که بچچه ت بشه بهتر…. بعد فکر کن دهن منو که واااااااااااااااااااااز نگاش کردم خب… حالا تو یعنی خب فکر می کنی اگه بسپری به بیبی سیتر بهتره؟ یا کسی کمکت بود؟؟ آخه من کللن فکر می کنم ما زن ها اصن در اینجور موارد نمی تونیم به مردها اطمینان کنیم خب…حالا خونه داری و آشپزی شاید ولی بچچه داری نه… نمی دونم تو بگو
By: آرتمیس on می 6, 2009
at 7:38 ب.ظ
كجايي عزيزم؟
By: تسنيم on می 6, 2009
at 7:48 ب.ظ