وقتی که من با تو همراه شدم یادته ؟همه تعجب کردند همه فکر کردند که دغدغه های من با تو فرق داره انروزها من تریپ روشنفکری داشتم اما تو ساده بودی بی غل و غش من کانون فیلمی بودم تو میومدی فیلم میدیدی و میرفتی حتی یکبار هم ندیده بودمت ! آنروزها مجله فیلم خوندن مد بود انجمن ادبی رفتن مد بود دانشگاه علوم شلوغ بود و بازار اعتصاب و تحصن داغ .من تو تمام اون شلوغیها بودم تو تمام تحصنها بودم تو تریبونهای آزاد بودم تو انجمن شعر و روزنامه و نشریه و…. بودم اما تو نه تو دانشگاه علوم بودی نه تو شلوغیها. اصلا تو دنیای من نبودی از اون دنیا عشاقی نصیب من شد از اون روشنفکرهاش از اونهاش که برام کیلویی کتاب میاوردند از اونهاش که سیاسی بودند و خونشون هر شب میتینگ بود از اونهاش که عشق فیلم بودند یا اونهایی که اهل همه معجونی از کامپیوتر تا نشریه و هزار تا چیز دیگه اون روشنفکره وقتی نه شنید رفت و پیش عالم و آدم بد گفت آخرشم با دوست صمیمیم رو هم ریخت و سه سوت ازدواج کرد و اصلا انکار کرد که عاشق بوده تمام اداهای روشنفکریش یادش رفت کتابها و بحثهای فلسفیش دود شد رفت هوا شد یک پوپولیست تمام عیار دوسته هم که از اول شاهد تمام ماجراها بود حرفهاش رو باور کرد و رفت دنبال پرتقال فروش !! یعنی خودش رو گول زد؟؟؟ اون سیاستمداره وقتی گفتی نه سکوت کرد نه حرفی زد نه چیزی شنیدم ازش با وجدان بود و آخریها شد دوست خانوادگی آخرش هم مرد باز هم بی صدا ! اون معجون کامپیوتر دوست خوبی موند ساده بود و به قسمت خود راضی و بی ادعا .اونی که باباش اعدا-می بود و دنبال یک مبارز و این قصه ها وقتی بهش گفتم ما راهمون از هم جداست دفترش رو داد گفت برام یک جمله بنویس و یک جمله از نیچه نوشتم از همون کلیشه هایی که اونروزها صد تاش رو حفظ بودم شاید الان تو وسائل قدیمیش رنگ نوشته ها رفته و وقتی نگاهش کنه به زور اونروز رو یادش بیاد شایدم وقتی ازدواج کرده همه رو پاره کرده اصلا شاید همون روز پاره کرده اون جمله ای رو که نه روح داشت و نه ربطی به موضوع ! بازم تو نبودی انروزها تو انگار نمیخواستی قاطی این شلوغیها بشی شاید تو هم داشتی طعم تجربه های مختلف رو میچشیدی که بعضیهاش تلخ بودند و بعضیهاش گس و همشون امروز شیرین ! خلاصه وقتی همراه شدیم همه شنیدند و دیدند بعضیها تحسین کردن و بعضیها پوسخند زدند بعضیها گفتند فقط به خوشتیپی اهمیت میداده بعضیها گفتند دنبال مدرک بوده گفتن و گفتن .اما تو بی ادعا بودی دنبال حرف باد هوا زدن نبودی ادعای طرفداری از حقوق زن نداشتی اما در عمل همونی بودی که اونها ادعا میکردند اما نبودند!ومن همین رو میخواستم اینکه عمیق باشی و بدون موج اینکه به همون کمترین هایی که اعتقاد داری پایبند باشی و خیلی چیزهای دیگه …
حالا همه اینها رو گفتم که بگم دلم میخواد پسرم مثل تو باشه میخوام مثل تو ساده و بی ریا باشه و دلش صاف همین براش کافیه که از زندگی لذت ببره پس میسپارمش به تو !

توپ توپ بود 20 20 خیلی وقت بود اینجوری ننوشته بودی
توسط: حبیبی در ژانویه 14, 2009
در 4:18 ق.ظ
خيلي وقت بود اينجاها نيومده بودم.شايد يه فراموشي گذرا اونم از باب نداشتن آدرست.اين پستت چقدر قشنگ بود.من با خوندنش يه جاهايي شديدا احساس همزاد پنداري بهم دست داد.
توي اين روزاي برفي که اونجا آفتابيه(احتمالا) مواظب خودت و بار شيشه ات باش طلا خانوم
توسط: هانا در ژانویه 14, 2009
در 4:57 ق.ظ
آخي چه عشقولانه هرچند كه هنوز پسرتو نديدي اينطور راحت بذل و بخشش ميكني بزار بياد ديگه به هيچكي نميديش حتي به باباش !!!
توسط: Noonoosh در ژانویه 14, 2009
در 5:38 ق.ظ
من هم هميشه دعا مي كنم پسرم مثل پدرش شه. بايد سعي كنيم رفتارمون هم جلوي پسرامون جوري باشه كه اونا هم همين رو حس كنن.
2 سال ديگه اين موقع حرفام رو بهتر مي فهمي.
توسط: مامان ارشك در ژانویه 14, 2009
در 9:47 ق.ظ
چه حس خوبیه این حسه. ولی من فعلاً اصلاً این حس رو ندارم
توسط: مامان هیژا در ژانویه 14, 2009
در 11:08 ق.ظ
به زودی؛ دوتا مرد داری .
توسط: خاله بهارش در ژانویه 14, 2009
در 7:04 ب.ظ
dele man par par mizaneh baraye amadan on kocholo, yadet basheh kocholoye to hamoni misheh ke khodet mikhahi.
توسط: hasti در ژانویه 14, 2009
در 8:53 ب.ظ
خیلی قشنگ نوشته بودی. من دلم میخواد پسرم مثل پدرش باشه ولی کمی هم شرطی میکنم این خواسته رو و اون هم اینکه خجالتی هم نباشه و زیادی هم خوبی نکنه به این و اون (آیکون غول)
توسط: مامان فراز در ژانویه 15, 2009
در 6:08 ق.ظ
قیافه ی منو!
بابا این لک لکه خسته شد.می گه بیاید بگیرید این فوسقولتونو.می خوای من برم بگیرمش؟:دی
توسط: گیتی در ژانویه 15, 2009
در 7:57 ق.ظ
خیلی زیبا بود… از اینجور نوشته ها که هم عاشقانه هستند، هم ساده و هم در عین حال بخشی از یه تاریخ اجتماعی و اتفاقاتش رو که برای همه یه جورایی آشنا هستند نقل میکنند خیلی خوشم میاد.
توسط: امیر در ژانویه 15, 2009
در 8:13 ق.ظ
خیلی زیبا بود من هم همینطور میخوام که پسرام مثل پدرشون بشن ولی مثل مامان فراز شرطیش هم میکنم! امیدوارم که زود زود دیگه بیاد بابا ما هنوز منتظریییییییم!
توسط: mamamahmoud در ژانویه 15, 2009
در 9:44 ق.ظ
وقتی نیستی فکر میکنم مهمون کوچولوت اومده. چه خبر داری ازش؟
توسط: گیل بانو در ژانویه 15, 2009
در 2:23 ب.ظ
پسر کو ندارد نشان از پدر
تو بيگانه خوانش، نخوانش پسر
توسط: روز به روز همراه زندگی در ژانویه 15, 2009
در 4:58 ب.ظ
فکرکنم این مهمونت راستی راستی اومده ها. پیدا نیستی. مواظب خودت و کوچول باش.کاش میشد بیایم دیدنتون.
توسط: گیل بانو در ژانویه 15, 2009
در 6:17 ب.ظ
خیلی گرم و دل نشین نوشته بودی… امیدوارم پسرت سلامت به دنیا بیاد و همونطور که می خوای عمیق و بدون موج باشه!
حتما یادت بمونه که این نامه رو برا پسرت بخونی… وقتی بزرگ شد. حتما خیلی لذت می بره.
توسط: shirin در ژانویه 15, 2009
در 7:14 ب.ظ
aga ma mordim az bi laklaki!!! dishab khab didam ke shazde pesar oomade… azizam khoda ro shor mikonam be khatere in hamrahe ali….
توسط: leili در ژانویه 16, 2009
در 10:11 ق.ظ
دردانه جان
خوش به حال پسرت که شاهد این احساسات قشنگ شما به هم خواهد بود. فکر کنم این روزا دیگه لک لک باید بقچه اش رو انداخته باشه توی خونتون دیگه. همیشه شاد و سلامت باشی عزیزم.
توسط: نلی در ژانویه 16, 2009
در 5:43 ب.ظ
ما همچنان جویای احوال هستیم ها! خبری نیست؟ دردی، انقباضی؟ هرچند همونطور که قبلاً هم گفتم اینجوری براتون شاید بهتر باشه چون اون همونجا رشدش رو هم میکنه
توسط: مامان فراز در ژانویه 17, 2009
در 4:44 ق.ظ
سلام
چه خبر؟ اومد آقا نی نی یا نه هنوز؟!!! منتظریم شدیدا
توسط: پروین در ژانویه 17, 2009
در 2:26 ب.ظ
very nice!
توسط: تسنيم زبردست در ژانویه 17, 2009
در 9:49 ب.ظ
any news!?
توسط: mamamahmoud در ژانویه 18, 2009
در 12:56 ق.ظ
من هم فکر می کنم شازده قدم رنجه فرمودن.ها؟
توسط: گیتی در ژانویه 18, 2009
در 5:50 ق.ظ
دیگه کم کم دارم مطمئن می شم که نی نی ناز اومده. قدمش مبارک . زود زود عکس و خبر بذارو مواظب خودت باش.
توسط: سولماز در ژانویه 18, 2009
در 7:02 ق.ظ
خبری؟ مبری؟ عکسی؟ مکسی؟
توسط: مامان فراز در ژانویه 18, 2009
در 11:55 ق.ظ
سلام
خوبي ليلا جون ؟ آقا كيان !!! خوبه ؟ من كه فعلا به اين اسم مي شناسمش
اون روز شيما ، احوالتو مي پرسيد ، گفت اسم نيني چيه ؟
گفتم : ليلا گفته فكر كنم كيان .
واي ، شيما رو ميگي ، جيغ ميزد و مي گفت من همش با خودم فكر مي كردم كه چه اسمي به پسر ليلا مياد ، همش اسم كيان ميومده تو ذهنم ، باورت ميشهههههههههه !!!!!
اميدوارم هم خودت و هم نيني خوب و سالم باشين
به زودي مي بينمت
از راه دور مي بوسمت
توسط: مريم در ژانویه 18, 2009
در 6:46 ب.ظ
احتمالاً سرت شلوغه این روزا. امیدورام همه چی خوب و خوش پیش رفته باشه
توسط: آوات در ژانویه 19, 2009
در 5:57 ق.ظ
من روزی 60 بار میام اینجا تا ببینم خبری ازت هست یا نه. به گوگل ریدر هم اکتفا نمی کنم می گم شاید یکی تو کامنتها از حالت خبر داده باشه. مواظب خودت و نی نی باش. کاش یه شماره تلفن ازت داشتم.
توسط: سولماز در ژانویه 19, 2009
در 7:01 ق.ظ
سلام دوستم.
اميدوارم حال پسركت خوب شده باشه. حتماً خوب شده. قطعاً با رسيدگي هاي تو و پدرش بهتر و بهتر هم ميشه.
خوشحالم كه تو زندگي با آدمي هستي كه همه چيزش ساده است. خيلي خوشحالم. نعمت كمي نيست. خدا رو شكر.
پسركت رو مي بوسم. مراقب خودت باش.
توسط: مريم در ژانویه 27, 2009
در 10:32 ق.ظ