راماندا اسم زن مسیحی لبنانی بود که در محل کارم مستخدم بود یکی از جاذبه های کاری که من انجام میدادم همین راماندا بود از وقتی مشغول کار شدم و تا فهمید ایرانی هستم شروع کرد به کمک کردن به من از همه چیز سر در میاورد و اگر به عنوان مدیر اونجا کار میکرد مطمئنم کارش رو از فی مدیر 80 ساله اون قسمت که الهی شانغلوس بگیره (فی رو میگم) بهتر بلد بود!راماندا توی یکی از روستاهای مسیحی نشین لبنان بزرگ شده بود عاشق پسری بوده که خانواده پسره یا دختره ماجرا رو بهم زده بودند و راماندای ناکام به خاستگاری شوهر فعلیش که اون موقع مقیم استرالیا بوده جواب مثبت میده و راهی استرالیا میشه .نه زبان بلد بوده و نه سواد درست و درمونی داشته اما به محض ورود به عنوان کلینر تو یک مدرسه ای شروع به کار میکنه آخر وقت با بچه ها الفبای انگلیسی رو تمرین میکنه و خلاصه گلیم خودش رو از آب بیرون میکشه و کار میکنه و کار میکنه تا جایی که خونه میخره حساب کتابهای زندگیش همه دست اونه روزنامه میخونه و به شدت مثل اکثر خاور میانه ایها سیاسیه همیشه روزنامه های عربی رو میاورد و با اون لهجه غلیظ از ته حلقش عربیها رو میخوند و برام ترجمه میکرد راماندا برای خواهرش که در سوریه بود و مادرش که در همون روستای زادگاهش زندگی میکرد پول میفرستاد زنی شوخ و با روحیه بود زنی با هوش و بسیار با استعداد که اگر شرایطی براش مهیا میشد میتونست وزیری وکیلی چیزی بشه راماندا از جنگ خاطرات تلخی داشت از نا امنی که اون رو سوق داده بود به یک سرزمین غریب بدون هیچ حامی همیشه فکر میکردم که یک دختر 16 ساله در این سرزمین غریب چه روزهایی رو گذرونده اما اون یکی از خوشبخت ترین زنان سرزمینشه از وقتی راماندا رو دیدم زنهای عرب توی ذهنم زنده شدند تا قبل از اون هیچ تصوری ازشون نداشتم زنهایی با خلق و خویی شبیه ما گرم و خودمانی و قابل فهم با دغدغه هایی مشترک همیشه صدای آوازههای عربی که در حال کار کردن میخوند و تا من رو میدید برام ترجمه میکرد تو سالنهای بزرگ میپیچید صدایی که شاید در غزه هر شب داره در گلوی صدها زن خفه میشه …

فیلم کارامل هم دید خوبی از زن های عرب به آدم میده. کلا نمیدونم چرا هرچی بهتر از ماست؟
توسط: golmaryam در دسامبر 30, 2008
در 8:32 ق.ظ
man baraye ghaze jaee ro beh atash nemikesham. motmaen bash. faghat be onvane yek ensan&yek madar delam az in hameh birahmi khooneh
توسط: گیل بانو در دسامبر 30, 2008
در 10:08 ق.ظ
motevajeh shodam.shookhi kardam dokhtar
توسط: گیل بانو در دسامبر 30, 2008
در 11:09 ق.ظ
salam leila jan… hale kochooloomoon chetore? be omide on rooz ke too webologe araz khabare tavalodesho benevisism….
توسط: leili در دسامبر 30, 2008
در 6:56 ب.ظ
دختر گلم نترس. از اول براي كوچولو يك برنامه خواب تنظيم كن ومصمم شو كه انجامش بدي. ارشك اون اولا كه من حتي تو مهموني سر ساعت مي خوابوندمش راحت مي خوابيد. ولي الان تقصير خودم و مهموني هاي زيادمونه. نترس دختركم.
توسط: مامان ارشك در دسامبر 31, 2008
در 4:48 ق.ظ
اين پليکانت که ميگه 11 روز ديگه مونده
حالت چطوره؟ لب دريا خوش مي گذره؟ آن هايي که امتحان رد شدند چونن؟ خاصن؟
توسط: حبيبي در دسامبر 31, 2008
در 6:00 ق.ظ
az pesar koochoolooye ma che khabar.
behesh begoo hoseleye ma dareh sar mire. kojast pas
توسط: گیل بانو در دسامبر 31, 2008
در 10:34 ق.ظ
چه اسم قشنگی راماندا.
توسط: ئاوات در دسامبر 31, 2008
در 11:18 ق.ظ
مني كه مادر نيستم غم به دلم چنگ ميزنه وقتي اشكاي مادر غزه رو مي بينم و بغضم مي تركه وقتي فكر مي كنم اونا جايي روي همين كره خاكي بي پناه و مظلوم عزيزترين هاشون رو وحشيانه از دست مي دند و ديگه نمي تونند لبخند شيرين كودكشون رو ببينند… اين روزا بدترين ژانويه عمرم رو تجربه مي كنم ژانويه اي تلخ و به رنگ خون نه قرمزي فانتزي لباس پاپاانوئل!
توسط: تسنيم زبردست در دسامبر 31, 2008
در 3:22 ب.ظ
چه اسم قشنگی داشت … بیشتر وقتی می خوندم به زنی فکر کردم که به خاطر جبر روزگار از خیلی چیزها محروم شده …. خودت خوبی خانومم ؟ حالت ؟ اوضاع و احوال ؟
توسط: آرام در ژانویه 1, 2009
در 7:18 ق.ظ
سلام ليلا جان…
چطوري ؟ خوبي؟ من رو ببخش كه مدتي برات كامنت نگذاشتم… اين دليل اين نيست كه فراموشت كردم…
فقط خودم درگيرم&با خودم و افكارم و زندگي ام…
افكاري كه باعث مي شه ننويسم…
ليلا 6 ميلي چطوره؟ حالا ديگه حتما خيلي بزرگتره ولي من هميشه به عنوان 6 ميلي مي شناسمش…
اميدوارم هميشه شاد و سرحال باشي و خانواده ات هم همين طور…
برام دعا كن به خواسته هام برسم ليلا…
دوستت دارم…
شاد باشي…
آرش.
توسط: آرش در ژانویه 1, 2009
در 2:58 ب.ظ