این بارونی که زده به توریهای پنجره این گلهای سوزنی نارنجی رنگ کنار باغچه این مرغ مینای خیسی که روی شیروانی اتاق روبرویی ه این ابرهای طوسی و صورتی این آهنگی که تو به من دادی گوش کنم چرا من رو برده گهر ؟ این ساز که آفریقاییه اینجا که این شهر غریب بدون خاطره است من که به تو نگفتم میخوام موسیقی گوش کنم من که سرم به کار خودم بود پس این ساز آفریقایی چرا تو گوش من میپیچه که من بشینم سر اون تپه مشرف به گهر اونجا هم بارون زده شما ها رو دور و بر چادر میبینم بوی چوب سوخته و دود میاد من از اون بالاها به شما نگاه میکنم و این ساز آفریقایی تو گوشم داد میزنه دلم برای پسرک تنگه حتی تو گهر حتی وقتی تو هم نبودی حتی وقتی اونهم نبوده مگه میشه ؟ این برگهای خیس و این بارون و این تنهایی و این ساز آفریقایی و این عصر عجیب و من بالای اون تپه و شماها اون پایین و اون دریاچه نقره ای زیر پام…
* کاش میشد این آهنگ رو اینجا بگذارم که من رو دیوانه کرد شاید آفریقایی باشه!

خيلي وقته نيومده بودم بهت يه سر بزنم دختر جان.خوبي تو.بار شيشه ات چطوره.
والا اين توصيفي كه تو از منظره كردي بي ساز آفريقايي(سفارشي براي اين صحنه)هم آدم مي بره با خودش.
مواظب خودت باش.
توسط: هانا در نوامبر 28, 2008
در 11:45 ق.ظ
یک هو یک صدا یا یک بو همچین آدم را بین زمان ها و مکان ها معلق می کنه که نمی دونی چی کار بکنی.
دلت دیگه خوبه؟
توسط: بانو ه دوچشم در نوامبر 28, 2008
در 1:46 ب.ظ
چه قشنگ سرگشتگيت را گفتی!
توسط: روز به روز همراه زندگی در نوامبر 28, 2008
در 2:12 ب.ظ
زیبا بود لیلا جان .
مثل همیشه .
خوبی ؟
توسط: افرا در نوامبر 28, 2008
در 3:54 ب.ظ
نگفتي اين گهر تو نوستالژي ات گهر کوچيکه بود يا بزرگه
ان شا الله مي آيي با پسرک مي رويد از بالاي اشترانکوه به گهر نگاه مي کنيد تا مثل يک فيروزه به انگشتر زاگرس ببيني اش
ستاد تعميق بخشيدن به هوم سيک شدن مردم
توسط: حبيبي در نوامبر 29, 2008
در 4:34 ق.ظ
آره قدرت عجیبی داره آدم که وقتی مسحور یک چیزی میشه که یادی رو در دلش زنده می کنه یکدفعه تمام حس و حال اون خاطره درونش بازنواخته میشه…
*
من برای پست مادر شرمنده کامنتیده بودم…نیست. عیبی نداره فقط خوبی حالا؟
توسط: هنا در نوامبر 29, 2008
در 5:47 ق.ظ
اگر همدان فراموش شود؛ اقوام فراموش شوند و همه چيز از خاطر برود، باز هم احساس ميكني دستت دنبال چيزي ميگردد؛ چيزي در اقصادورها؛ دوردستها؛ نه دوردستي به نزديكي ايران و استراليا، دوردستي به دوري آسمان از زمين. شايد اين حس گمشدگي در دوردستهاي آسمان، روزي پس از ما معنا پيدا كند. شايد ما يك روز برسيم به آنجايي كه واقعاً وطن ماست. وطني كه از آن آمديم پيش از آن كه پا به رحم مادر بگذاريم.
توسط: مهدي طهوري در نوامبر 29, 2008
در 11:21 ق.ظ
گهر لعننتی از آن نوستالژی هایی است که یک روزی گفتم می چسبند به بدنت و با هیچ شامپو دو صابونی هم پاک نمی شوند…
توسط: گیتی در نوامبر 29, 2008
در 12:10 ب.ظ
اون رو بفرست من قورتش می دم دیگه نمی تونه شیطونی کنه!بابا این هیولا بود آخه!بچه نبود که!
توسط: گیتی در نوامبر 30, 2008
در 5:33 ق.ظ
بسی آهنگایی اینجوریم آرزوست
توسط: آوات در نوامبر 30, 2008
در 6:42 ق.ظ
این نوستالژی های شما از زیباترین هایی که به عمرم خوندم …
عمیق …
حسرت آلود…
معصوم…
توسط: الهه ... در دسامبر 1, 2008
در 8:40 ق.ظ
چه توصیف زیبایی کردی عزیزم اسم این اهنگ چی هست بگو من برم پیداش کنم گوش بدم باید حس خوبی داشته باشه
توسط: ساناز در دسامبر 2, 2008
در 8:08 ق.ظ
نمي دونم چرا بارون اين همه تو يادآوري خاطرات موثره.
توسط: مامان ارشك در دسامبر 2, 2008
در 8:34 ق.ظ
چه قدر قشنگ نوشته بودی دردونه جون
الان اون طرفها دم دمای تابستونه . درسته؟ چقدر خوبه که هنوز بارون میاد.
خوش باشی اونجا که فصلاش برعکس اینجاست
توسط: مامان فراز در دسامبر 2, 2008
در 10:34 ق.ظ