با همان لباس خواب صورتی که تو حراج خریدم و یه کم هم توش پلاستیک داره و خیلی هم نخی نیست و تا بالای زانو ه و خیلی هم ضایع است روزم رو شروع میکنم دلیلی برای عوض کردنش نمیبینم کلا لباسهام اندازه ام نیستند و بیشترشون ناراحت هستند سکوت این خونه آزارم میده رادیو پیام رو روشن میکنم چای رو گازه و داره برای خودش دم میکشه ساعتهای ما یک ساعت جلو رفته مجری ساعت 2 نیمه شب رو اعلام میکنه و چند تا از مزخرفهای محمود آقا رو که گفته بانکها باید مسلمون بشند و … رو برای حتما بار صدم تکرار میکنه.اونجا ساعت 2 شبه اینجا اما صبح شده حتما الان بابا دستش رو زیر سرش گذاشته و نفسهای عمیق میکشه نمیدونم مامان هنوز قرص خواب میخوره یا نه ! لابد بابا پا میشه و هی ساعتش رو چک میکنه .سالهاست که باز نشسته شده اما باز هم صبحها زود بیدار میشه واولین کسیه که صدای رکابهای دو چرخه اش تو کوچه میپیچه .اونجا حتما الان باد سرد میاد فاصله پاییز و زمستان همدان شاید چند دقیقه است زمستان سریع و پرشتاب میاد و بعد تنبل و بیعار میشه دیگه به این آسونیها نمیره .اینجا ساعت نه و نیم صبحه شاید چای دم کشیده پسرک چند تا تکون حسابی میخوره از خواب پا شده سلام میکنه هوا داره گرم میشه کنار رودخونه آدمها رو میبینم که یا میدوند و یا گردش کنکان قدم میزنند تابستان شده من با همون لباس صورتی ه خواب آلوده نشسته ام و به صدای نفسهای بابا فکر میکنم صداش تو گوشم میپیچه حتما اتاقشون سرد شده سردم میشود و نفسهاش را میشمارم…کاش تابستان زود تمام شود و برود آنطرف توی حیاط خانه پدری…

الهي قربونت برم ببخشيد كه ما نبوديم شرمنده ولي تو دلت نگيره ها چون پسركت هم ناراحت مي شه عزيزم.
تهران كه سرد شده حتماً همدان خيلي سرد تره.
حالا حالا هم بايد همون لباسهاي گشاد رو بپوشي من فكر مي كردم تا زايمان كنم لاغر مي شم و ديگه لباسهاي قبليم رو مي پوشم وي تا مدتي نمي تونستم هيچ جا برم چون لباس نداشتم.
By: مامان ارشك on اکتبر 7, 2008
at 5:01 ق.ظ
چقدر قشنگ نوشته بودی، خودم رو تو اون اطاق ساکت مجسم کردم با صدای نفسهای بابا درش.
By: مامان فراز on اکتبر 7, 2008
at 5:03 ق.ظ
ای آقا این نوستالژی را تو را به خدا برای دل این پسرک هم که شده بگذار کنار همون به درس بچسب که آینده حتما برایت خیلی زیباتر از این روزهاست…
By: دراک on اکتبر 7, 2008
at 6:53 ق.ظ
aziiiiiiizam..ashkamo dar ovord in postet! delam ye jori shod leila
By: bahare on اکتبر 7, 2008
at 6:56 ق.ظ
تشبیهات خیلی خوب بود. ولی خودمونیم خیلی اعتماد به نفست زیاده ها!!! لباس ها ناراحت هستن؟ یا ….. منم همیشه به خودم میگم که این نامجو با این دماغش چه اعتماد به نفسی داره!
By: هوس مبهم on اکتبر 7, 2008
at 8:10 ق.ظ
زیبا نوشته بودی. چای تازه دم هم نوش جونت. خدا هم این پدر و مادر ها را برای همه مون نگه داره.
By: بانو ه دوچشم on اکتبر 7, 2008
at 10:37 ق.ظ
لیلا دفعه ی قبل هم بهت گفتم تصویر پدرت انقدر برای من عزیز و دوست داشتنی است که نمی فهمم کجای ذهنم گیر کرده است.آرزو می کنم حیاط خانه پدری ات همیشه گرم باشد و پرنور و زود بیایی و نفس های پدرت را روی گونه ات حس کنی.
By: گیتی on اکتبر 7, 2008
at 11:14 ق.ظ
راستی من هم یک پست نوستالژیک گذاشته ام.کلاه قرمزی را دوست داشتی؟
By: گیتی on اکتبر 7, 2008
at 11:15 ق.ظ
سلام
شما رو به عضویت در سیستم رنک هانتر دعوت میکنم .
http://rankhunter.wordpress.com
By: navid4d on اکتبر 7, 2008
at 11:57 ق.ظ
پارسالی که اینقدر سرد بود که مردم شده بود جالباسی متحرک
***
امروز درباره این حست با همکارم حرف میزدم و او میگفت اینقدر ناراحتی های مختلف هست که لذت این تکونها رو بعد از زایمان درک می کنی
گیج شدم ! تصوراتم قاطی شد !
این بار پسرت اظهار وجود کرد سلام خالشو بهش برسون
By: خاله بهار on اکتبر 7, 2008
at 5:58 ب.ظ
salam, mibinam ke hamshahri hastim:) yadam nemiad ta hala weblogeto khoondeh basham vali in posto ke tasadofi khoonadm va didam neveshti Hamedan, midooni dige Nostalgey adamao migireh makhsoosan baray maha ke oonja nistim.
Take care
barmigardam
By: behnaz on اکتبر 7, 2008
at 8:40 ب.ظ
آخ که من دیوونه ی این نوشته های نوستالژیک شمام….
این خاطره های لذت بخش … اما پر حسرت و خفه کننده….
و شما زیبا و عمیق وصفش می کنین…
اما الان حسرت خوب نیست!
آخه نی نی هست… و به زودی میاد… و اونقدر عسله که آدم دوست داره بخوردش…
By: آنی on اکتبر 8, 2008
at 5:11 ب.ظ