صبح زودتر از من بیدار میشه بهش میگم چای دم کن تا با هم صبحانه بخوریم نیم ساعت دیگه میاد , آماده شده بره سر کار. میگم چای دم کردی ؟میگه مال دیشب هست هنوز!یکدفعه یک کوفتی تو خونم ترشح میشه دلم میخواد گریه کنم بهش غر میزنم میگم ساندویچت رو خودت درست کن میگم چرا اومدیم این شهر? اینجا دوره, مردمش بدند ,از صبح تو خونه ام !میگم دلم تنگه ,بغض میکنم ,میگم چرا دیشب زود خوابیدی! چرا با من حرف نمیزنی ؟سکوت میکنه میاد کنارم میشینه گوش میده پا میشه راه میره ساندویچ درست میکنه, دوباره میگم چرا منو بیدار کردی؟ تو که میخواستی صبحانه نخوری! دوباره میاد بغلم میکنه حرف میزنه خبر میخونه هی میچرخه موبایلش رو میاندازه تو کیفش کیف پولش رو بر میداره تازه ساعت هفت و نیم ه !سوییچ رو بر میداره که بره میگم خوش بگذره زودتر میری که چی بشه؟ میگه باید یه چیزایی رو فکس کنم بازم سکوت میکنه میگه خداحافظ! دلم نمیخواد که بره دلم میخواد که بگم خداحافظ ولی نمیگم تو دلم میگم خداحافظ! دلم میخواد برم پشت سرش قربون صدقه اش برم مثل همیشه نهارش رو بگذارم تو کیفش بدرقه اش کنم اما نمیکنم! در رو میبنده بازم گریه ام گرفته ! دلم براش تنگ شده دلم نمیخواد بره سر کار دلم نمیخواد بره! بهش وابسته شدم دلم میخواد بمونه وقتی نیست انگار هیچی نیست .ولی اینارو بهش نمیگم حتما خودش میدونه که سکوت کرد حتما میدونه که هیچی نگفت.این جونورا چی هستند تو خونم ؟چرا نمیگذارن مثل آدم حرف بزنم خوب اینها رو بهش میگفتی! اون کارها چی بود؟دلم میخواد که زنگ بزنه میدونم که میزنه میدونم که عصر میاد و به روم نمیاره میدونم که خیلی مهربونتر از منه .کاش میشد بعضی وقتها آدم خفه بشه لال بشه فقط برای چند دقیقه!!!

آخه نمی شه که آدم خفه بشه و لال بشه نمی شه بابا نمی شه.
*faghat bazi vaghtha na hamishe ke!!!!
توسط: سولماز در سپتامبر 29, 2008
در 4:24 ق.ظ
اگه نمي گفتي پشيمون هم نميشدي و تا عصر كلي حرفاي اضافه تر هم تو ذهنت آماده مي كردي تا وقتي آمد بهش بگي اينجوري ديگه عصر و شبتون خراب نمي شه وقتي آمد از دلش درآر.
در ضمن اينا طبيعي است سعي كن از حالا كنترلشون كني. وقتي بچه به دنيا بياد بيشتر هم ميشه.
توسط: مامان ارشك در سپتامبر 29, 2008
در 4:32 ق.ظ
یه وقتایی هم شاید برعکس باشه. زندگی یعنی همین دیگه. تازه تو نینی داری… این خودش خیلی مهمه!
*فکر کنم اونهم برا همین هیچی نمیگه
توسط: امیر در سپتامبر 29, 2008
در 5:09 ق.ظ
چقدر برام آشنا بود این حس و حال. کار ،کار همون جونوراست که دست از سرما بر نمیدارند.
ولی خوب فکر میکنم مردها درک میکنند اینها رو. فشار درس و تنهایی و فکر آینده و اینها کم چیزی نیست.
اول اینکه برو بیرون قدمی بزن . تنهایی و بی هدف و آدما رو نگاه کن. کمی حالت بهتر میشه. مطمئن باش. بعد هم وقتی جناب همسر اومدند خونه، طوری برخورد کن که اصلاً اتفاقی نیفتاده و اون حرفها از زبان شما بیرون نیومده. همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه. من اینو تجربه کردم. اینطوری دفعۀ بعدی هم که این جانورا آدم رو وادار به زدن چنین حرفهایی میکنند و نمیتونیم کنترلشون کنیم (هرچند باید خیلی سعی بشه که بیشتر کنترل بشه)، مردها متوجه میشند که یک احساس گذراست و جاودانه نیست.
*مامان فراز اینجارو میخونه لازم نیست به روی خودم نیارم دیگه!
توسط: مامان فراز در سپتامبر 29, 2008
در 5:13 ق.ظ
akhey…bebin ziad fekr nakon. tanhaii o bardarie dige! age khasti print begir bede behesh in chiza ra bekhoone. har chand ke midoonam khodesh midoone
*نازنین جان اینجارو میخونه
توسط: nazanin در سپتامبر 29, 2008
در 6:15 ق.ظ
و همه ی اینا یعنی زندگی.
توسط: شاه خاموش در سپتامبر 29, 2008
در 6:15 ق.ظ
ولی وقت هایی هست که آدم دلش نازک و ترد می شود-که به هر بهانه ای هر چند خیالی-می شکند؛گریه می کند دلش.
توسط: گیتی در سپتامبر 29, 2008
در 6:39 ق.ظ
آی از این احوالات که گریبان گیر همهس انگار
توسط: آوات در سپتامبر 29, 2008
در 8:15 ق.ظ
بنظر من كه اين خيلي هم عاليه و خيلي كيف داره كه آدم يكيو اينطوري دوست داشته باشه حتي اگر يكمي كار جونور و اين حرفا باشه ..لذت ببر از اين حس و حال
توسط: Noonoosh در سپتامبر 29, 2008
در 8:25 ق.ظ
زيبا بود نوشته ات ، سبکش هم با بقيه نوشته ها فرق داشت لذت بردم
توسط: حبيبي در سپتامبر 29, 2008
در 8:55 ق.ظ
وقتی آدم دلتنگ و غمگینه این جونورا به آدم کمک می کنند که یک نفر دیگرو هم به درد خودت گرفتار کنی.بعد دیگه احساس تنهایی نمی کنی. چون کس دیگری رو هم گرفتار کردی.
حالا دیدی این جونورا چقدر فایده دارند؟
اینقدر غصه نخور.این نیز بگذرد.
توسط: گیل بانو در سپتامبر 29, 2008
در 8:58 ق.ظ
با اين نوشته ات تو و همخونه ات همش جلوي چشمم بوديد و كاملا ديدمتون ! به خصوص هم خونه ات رو ! جالب بود
اتاقم حالا حالاها جا داره ليلا جونم
بايد بياي ببيني
ني ني رو ببوس
توسط: مريم در سپتامبر 29, 2008
در 9:29 ق.ظ
غمگین شدم:(
توسط: بهاره در سپتامبر 29, 2008
در 10:59 ق.ظ
دیر رسیدم. حالا بهتری؟ مراقب خودت و نی نی ات باش. این جونورها هم یک ورجه وورجه ای می کنند گاهی!
توسط: بانو ه دوچشم در سپتامبر 29, 2008
در 2:55 ب.ظ
این لحظات بد خلقی به هر علتی برای همه اتفاق می افته
به نظر من هر زوجی جوهر و ذات همراه زندگیشو می شناسه و با این نسیمها تکون نمی خوره !
من فکر میکنم شرایط فیزیکیت , غربت و دلتنگی وحجم درسا خسته وآسیب پذیرت کرده
کاش می شد کمکت کنم !
توسط: خاله بهار در سپتامبر 29, 2008
در 4:41 ب.ظ
چه حس آشنایی. چقدر سخته برای طرف مقابل می خواد هر کسی باشه اون لحظه ایی که می خواد بره و مطمئنا می دونه تو چه حسی داری. چقدر عذاب وجدان داره آدم اون موقع.
توسط: کلاس اولی در سپتامبر 29, 2008
در 9:37 ب.ظ
عاشقا همیشه مهربونن و تحمل میکنن.
توسط: حاج خانم در سپتامبر 29, 2008
در 11:25 ب.ظ
همیشه عاشقها تحمل میکنن.
توسط: حاج خانم در سپتامبر 29, 2008
در 11:26 ب.ظ
دردانه جان ممنون که بهم سر زدی… این چیزایی که گفتی مختص تو تنها نیست . توی هر زندگیی پیش میاد و به نظرم وجودش لازمه .مطمئنا” بعدش که همدیگرو دیدین حس های خیلی قشنگ تر و عمیق تری به سراغتون اومده که تمام اتفاقات صبح رو پوشونده… مواظب خودت باش.
توسط: تاتیانا در سپتامبر 30, 2008
در 6:48 ب.ظ
غمگینم کرد…
اما به طرز عجیبی این حس رو در من ایجاد کرد که شما بی نهایت مهربونید…
توسط: آنی در اکتبر 2, 2008
در 5:42 ب.ظ
salaam
be sheddat dark mikonam in halet ro leila jan
va kheyli in mokaleme va in sahne ha ashna miad be nazaram
moraghebe khodet bash…hamin ke mehraboonand va mifahmand bara faramoosh kardanesh kafie.
motmaennam ke mifahmand amma kash in ro migoftand
توسط: hana در اکتبر 6, 2008
در 7:12 ق.ظ