نگاشته شده توسط: dordaneh | سپتامبر 8, 2008

روزی خاطره میشوی

 

حدودا هفت سالی هست که دانشجو نبوده ام صبحها بعد از کمی وبگردی و بر خلاف همیشه خوردن صبحانه به مدد سیر کردن کوچولوی درونم ،شروع به درس خواندن میکنم و از خودم در شگفتم که چقدر تغییر کره ام من قادرم حدودا نیم ساعت پای کتاب بنشینم که این رقم در آخرین آماری که یادم میاید شاید به زور به ۱۰ دقیقه میرسید یادم میاید  که کتابهایمان را روی چمنهای پارک روبروی دانشگاه پهن میکردیم در هوای ملس خرداد کتابخانه را نمیتوانستیم تحمل کنیم .هر دقیقه یکی از هم دانشکده ایها رد میشدند اونهایی که عاشق یکی دختران جمع بودند رد مان را گرفته بودند و همان حوالی بساط کتابهایشان را پهن میکردند یچه های سمجی که به زور میخواستند بهمان چیپس و بستنی بفروشند و یادگاریهایی که روی کتاب فیزیک جدید  در کتابخانه زیر شیروانی خانه پدری لای خروارها خاک هنوز بجا مانده:”امروز ۷/۳/ ۷۷ ببین ۱۰ سال بعد این موقعها کجاییم؟ ترانه ” کاش انروزها اصلا به ۱۰ سال بعد فکر نمیکردیم کاش میدانستیم که۱۰ سال بعد هر وقت کتابی را باز کنیم بدون یادگاری آنرا خواهیم بست بدون خاطره .کاش آنروزها را به خودمان سنجاق میکردیم روی جلیقه ای چیزی. کاش ساعتهامون رو از کار میانداختیم و هزار کاش بی معنی دیگر .حالا اینجا در کنار این رودخانه و میز نیمکتهای چوبیش که جان میدهد برای نشستن و درس خواندن با خودم هی دل دل میکنم که بروم و کنار آب بنشینم و دل به دریا بسپارم و درس بخوانم اما جای روناک وترانه و شکوفه ولیلاو …..اینقدر خالی است که تاب بیرون رفتن ندارم نمیدانم الان روناک وترانه و شکوفه ولیلاو ….. کجا هستند و چه میکنند اما میدانم که اگر قرار باشد روزی دوباره درس بخوانند یاد آن دوران چشمهایشان را خیس میکندو دلشان را بی تاب !

باید برای کودکم بنویسم امروز ۱۸ /شهریور/۱۳۸۷ من مادرت! دارم درس… میخوانم تمام مدت خم شده ام میدانم که جای کافی برای نفس کشیدن نداری گاهی به تو فکر میکنم و گاه در رویا غرق میشوم دلم تنگ است و به زندگی بعد از تو فکر میکنم حتما ۱۰ سال بعد اینروزها برای من یادآور خاطراتی خواهد بود که باز دلم میخواست به جلیقه ام سنجاقش کنم فعلا که تو به من  سنجاق شده ای پس خاطره میشوی روزی ….


پاسخ‌ها

  1. آخ گفتي! آخ گفتي. مي خواستم جزوه اي بدم به يك نفر و قبلش خودم ورقش زدم. تو همه صفحه ها يا پر از شعر بود يا پر از كاريكاتور بچه ها. دلم قيلي ويلي رفت و نمي دانستيم كه چقدر زود همه چيز مي گذرد. من سال 78 فارغ التحصيل شدم يعني 9 سال گذشت مثل برق.
    تا مي توني الان درس بخون كه بعد از ژانويه سرت يك كمي شلوغ مي شه.
    از كامنتت ممنون. جداً بعضي وقتا كم مي آرم و خودم از حرفايي كه به ارشك مي زنم خجالت مي كشم ولي نمي دونم چطوري مي تونم آرومتر باشم. ممنون

  2. خيلي از لطفت ممنونم

  3. بی نظیر بود…. بی نظیر… میدونی که من اصولاً با خاطره و نوستالژی و اینجور چیزا زندگیم میچرخه…. لذتی بردم از این نوشته که نمیدونی. فکر کنم جمعه بره تو لینک های هفته ام!

  4. من هم این وبلاگ نویسی رو یه راهی برای فراموش نکردن لحظه هام میدونم، هرچند خیلی وقتها، رنگ و بو و کتاب و. خیلی چیزها آدمو برمیگردونه به خاطرات و حال و هوای اونموقع ها.

  5. نمی دونم این چه رازیه که گذشته همیشه جذابه
    و باعث می شه گاهی از زیبایی امروز غافل بشیم !!!!!

    یادش به خیر !!شبای سخت امتحان که حتی به چوپانی که به زعم من ” بی خیال ” مشغول چروندن گوسفنداش بود حسادت می کردم .

  6. هممون از اين گذشته ها داريم و با ياد ائنها خوشيم اما گاهي فكر ميكنم بايد بدونيم كه هر چي بودند گذشتند !!!

  7. نمی دونم من این روزها دل نازک شدم…؟ یا نوشته ی شما خیلی غمگین بود…؟!
    اما چشم هام خیس شد!
    زندگی برای من پر لحظه هاییه که دوست دارم تا ابد به خودم سنجاقشون کنم… تا ابد…
    نه فقط روزهای شادم… حتی بعضی از روزهای غمگینم رو هم دوست دارم نگه دارم…. ! بعضی غم هام قشنگن آخه…
    دوستانه هام….
    عاشقانه هام…
    وااااای! من یه عالمه سنجاق می خوام…!
    یه عالمه خاطره دارم که می ترسم گمشون کنم…
    من گاهی اینقدر به گم کردن لحظه هایی که الان دارم فکر می کنم که از ترس گم کردنشون لذت نمی برم از طعم ملسشون!

    راستی! امروز حس کردم خیلی دوستتون دارم…

    بوس…

  8. آخی…
    نمیدونم چرا فهمیدن اینکه الان یه روز میشه مثل دیروز برای امروز (چقدر قاطی پاطی شد!) سخته.
    اما خوب این سنجاق کردن خیلی ظریف و خوشگل بود…چسبید!

  9. آن دوران دانشجویی را فکر کنم نمی شه با هیچ دورانی مقایسه کرد. آدم هم مستقل شده هم این که مسئولیتش خیلی کمه. می ره روی چمن ها می خوابه و هیچ مار مفیدی نمی کنه و خوشه! یادش به خیر. ما که با دوستامون انقدر چایی خورده بودیم که دیگه داشتیم شبیه قوری می شدیم!

    اما این هم که آدم بتونه در لحظه خوش باشه و هی در زمانهای عقب و جلو سیر نکنه، خودش هنره! بیشترین استفاده رو می شه کرد و در ضمن کمترین حسرت را به جا می ذاره.

  10. chand post akhir khondam merci delneshin bood

  11. فکر کنم اولین باریه که نوشتی من مادرت نه؟ چه حس عجیب غریبیه، مادر درسخون حالا بذار بیاد ببین

  12. لیلا بیا من رو بزن اگر یک بار دیگه تو توی لیست من پینگ نشده باشی و من وقتی که حال و حوصله ی هیچ کس رو ندارم بیام اینجا به بهونه ی این که همین پست های قبلیت رو بخوونم و ببینم اینجا تو چی می گی و وای!…دلم تنگ بشه و فکر کنم که الان دومین مهر ماهیه که برای من هیچ فرقی با آبانش نداره و من دیگه درس نمی خوونم و ارشد رو هم بیخیال شدم و دلم واسه نصفه شب هایی که با شیوا و مهسا و زری و شاه جون درس می خووندیم مثلا تنگ بشه…
    بیا من رو بزن تا یه کم این مازوخیسم لعنتی آرومم کنه حداقل تا بفهمم چی می گم یا تو بفهمی من چی گفتم و من بگم از همه ی کارهای خوب دنیا همین دلتنگی ها و دیوونه بازی هاست که خوشحالم می کنه.

  13. آی کار خوبی می کنی….
    هم اینکه درس می خوانی و هم اینکه می نویسی تا روزی خاطره شود.

  14. چقدر زیبا و دوست داشتنی…انگار که آدم صدای نفس کشیدن آدمهای توی نوشته ت رو می شنوه…

  15. ای جانم تو نی نی داری؟ !چه ذوقی کردم ، همین پستی که پاش نظر دادی رو تقدیم میکنم به تو و نی نی ، البته امیدوارم سر وقت و تپل و سالم دنیا بیاد…آخ نمیدونی چه ذوقی کردم :)

  16. درس خوندن توی سن هجده و نوزده سالگی اونهم توی شرایط ایران حال دیگه ای داشت. یادمه اولیم روزی که درسم رو اینحا شروع کردم گریه ام گرفته بود. هم از اینکه حال و هوا کاملا فرق می کنرد و هم از اینکه می دیدم با کسانی سر میز نشسته ام که کوچکترین مشلبهتی باهاشون ندارم. با اینحال گذشتو اما اونقدر نوشته ات رو و نوستلزی ات رو درک می کنم که دلم می خواد همین جا بودی برات کلی از خاطراتم می گفتم. یادش به خیر.


یک پاسخ بگذارید

پاسخ شما:

دسته‌ها