چقدر دلم میخواد در این سکوت شب چیزی بنویسم یک چیزی که تویی که اومدی و اینجا رو میخونی کلی بخندی بعد بگی عجب آدم با نمکی یا یک حرفی بزنم که تا حالا هیچ کس نگفته که وقتی خوندی بگی عجب آدم استثنایی یا یک شعر بگم که مدتها خیره ات کنه به همون کنج دیواری که روبروش نشستی و بری تو خیال و با ناخنهات ور بری بعد برگردی دو سه دور بخونیش بعد تا چند روز هی زمزمه اش کنی …
اما خالیم تهی از هر حرفی مثل اتاقکی خالی و رها شده که هر حرفی مثل افتادن در قابلمه ای در فضای تهی و خسته اش هی دنگ دنگ صدا میکند…

من هم خیلی موقع ها احساساتی میشم و جو میگیرم ولی نه استعداد زیبا نوشتن دارم ونه طنز گفتن…..ولی با همه این حرفها پاراگراف آخر رو چند بار خوندم من! همچین بد هم ننوشتی مادر جان
توسط: mamamahmoud در جولای 25, 2008
در 6:46 ب.ظ
شايد براي كساني كه بار اول شونه كه ميان اينجا لازم باشه كه چيز جالبي بخونند كه جذب بشن اما براي من و كساني كه مي شناسن تو رو و مدتي يه كه از طريق همينجا با افكارت نگراني هات شادي هات و دل مشغولي هات آشنا هستند صرف بودنت و صرف يك كلمه نوشتنت كافيه
كافيه يه جمله بنويسي كه بفهميم شادي يا غمگين كه با شاديت شاد بشيم و با ناراحتي ات ناراحت ليلا جان…
لزومي نيست كه بخواي حتما چيز عجيب و غريبي بنويسي دوست خوب من…
الان هم معلومه كه شديدا با خودت در گفتگويي…
شاد باشي ليلا جان…
آرش.
توسط: آرش در جولای 25, 2008
در 7:10 ب.ظ
من خیلی موقعها نوشته ام اون اثری که دنبالشم رو نداره. اینکه نا امید میشم گاهی از خودم.
در مورد این سریال مرگ تدریجی یک رویا هم باهات کاملاً موافقم. ضمن اینکه یک مرد خوب و نمونه! از یک خانوادۀ خوب و فهمیده! شده مقابل این زن بدفهم و روشنفکر نما!
توسط: مامان فراز در جولای 25, 2008
در 9:44 ب.ظ
قابلمه را بردار و تصور کن برعکس روي سر همان آقاي جيراني گذاشته اي و با پشت قاشق آرام آرام به آن ميزني آنوقت شايد بتواني تلافي کاري که ايشان با ساخت سريال مي کند در آورده باشي
توسط: حبيبي در جولای 26, 2008
در 4:32 ق.ظ
حالا منی که آمده ام اینجا و این را می خوانم،می گویم چه آدم بی دلی.
شب بهترین عنصر لازم برای شوریدگی و بی دلی است.
این پوچ نگاری ات را هم دوست داشتم.
توسط: گیتی در جولای 26, 2008
در 7:19 ق.ظ
salam dordune aziz!
http://ayandehma.blogfa.com/post-16.aspx
merci ke be ma ham sar zadi… in webloge ziba koja bood ta hala! nadide boodamash, va kheili khosham amad az hal o havayash… araz esmi ast dar vage torki e manieh saadat o khoshbakhti, gahremane mellat va esme roodi ast dar azarbayjan. addresse bala marboot be posti ast ke dar az man maanieh esme araz va dalaelam ra baraye entekhabe an tozih dadam. omidvaram baratoon gabele estefade bashe….
توسط: leili در جولای 26, 2008
در 12:10 ب.ظ
ببین همین که اینو نوشتی خودش کلیه
توسط: آوات در جولای 27, 2008
در 4:48 ق.ظ
…مثل افتادن در قابلمه ای در فضای تهی و خسته اش هی دنگ دنگ صدا میکند…
تشبیه زیباییست .
برای دلخوشی تو هم نمیگم .
توسط: خاله بهار در جولای 27, 2008
در 5:37 ق.ظ
هم بامزه ای هم استثنایی. بعد هم بچه بگیر بخواب
توسط: نازنین در جولای 27, 2008
در 9:47 ق.ظ
همینم خوبه ، آفرین!
ممنون خسته نباشی!
آخه من کاملا درک کردم که چی میگی!
مخصوصا پاراگراف آخرت که واقعا پر معنی و جالب بود.
توسط: احسان د در جولای 27, 2008
در 2:46 ب.ظ
دختر تو هر چه دلت خواست بنویس. حتی از دلتنگیهات. ما هم با همه نوشته هات حال می کنیم.
توسط: گیل بانو در جولای 27, 2008
در 5:45 ب.ظ