نگاشته شده توسط: dordaneh | نوامبر 22, 2009

عشق نیم روز

باید الان قیافه منو ببینید موهام از دو طرف آویزونه یقه لباسم مثل آدمهای دعوا کار بازه قیافه ام عصبانیه با خمی در ابرو بابای بچه ها دراز کشیده رو زمین یک کم با کیان بازی میکنه یک کم غر میزنه یک کم جواب حرفهای قبلیه من رو میده تپش قلب دارم و دلم میخواد تنها باشم بعد از اینکه نیم ساعت با سماجت سعی کردم یک خواب بعد از ظهری نصفه نیمه داشته باشم و نشد پسرک هر دقیقه موهام رو کشید و همخونه هم غرق در نگاه کردن یک چیزی تو کامپیوتر بود و اصلا این خواب من براش مهم نبود گاهی اثبات عشق میتونه همین نیم ساعت باشه که یکی براش مهم باشه که خواب تو چشم تو بره میتونه به همین سادگی باشه نمیدونم شکل محبتی که بین ما بوده الان چه جوری شده که اینقدر من رو مایوس کرده و نا امید کاش میذاشتی بخوابم که الان اینها رو ننویسم

بعد نوشت بی ربط:الان نیم ساعت بعد از نوشته بالاییه که دارم اینو مینویسم همخونه اون اتاق داره ایتالیا ایتالیا میبینه فکر کنم پسرک خوابش برد من یک کم وبلاگ خوندم حالم بهتر شد به نظر شما خیلی مهمه که آدم بنویسه تو وبلاگ که بالاخره چه روز و چه ساعتی دندونهای بچه درومد و الان وزنش چیه و فردا چی ؟این ثبت جزئیات بی کم و کاست میتونه جذاب باش برای بچه ها در آینده ؟ نمیگم بده یا خوبها همینطوری خواستم بدونم شما چی فکر میکنید؟

نگاشته شده توسط: dordaneh | نوامبر 12, 2009

Unconditional love

 باید اعتراف کنم که من یک همنشین تازه پیدا کردهام لذتی دارد دیدن جوجه ای که تا چند روز پیش واقعا مثل جوجه بود اما حالا دارد نشانه هایی از درک مسائل و هوشیاری از خودش بروز میدهد این جوجه  این روزها کاملا اسم خودش رو میشناسد و تا بگویی کیان با شدت هر چه تمام تر با آن قدمهای ریز و روی زانویش به سوی شما میدود دستهایش را بالا پائین میکند و تکان تکان میدهد که بیا و من را بغل کن هیچ سوراخی در این خانه از دستش در امان نیست و همه را با انگشتهای کوچکش کاویده است تقریبا میشه گفت که با کلام خاص خودش حرف میزند و ما هم میفهمیم که چه میگوید و درخواستش چیست و نود درصد موارد درخواست می می دارد هابی پسرکم خوردن کف دمپایی و انگشت پای بنده بازی  کردن با سیم و کفگیر و ملاقه است و بهم ریختن دو کشوی پائین کابینت که با جسارت و پشتکار از آن خودش کرده است و منهم کلی سیم و ملاقه و صافی را داخل کشو گذاشته ام که هر وقت باز میکند از ذوق جیغ میکشد همنشینم مراقب همه رفت و آمدهایم هست و تا شستش از رفتن من به اتاق یا دستشویی خبر دار شود با سرعت نور راهروی طولانی را طی میکند و یکی یکی به اتاقها سرک میکشد تا مامانی را پیدا کند به شدت روابطش با باباییش خوب شده و گاهی اوقات مثل موش خودش را در بغل بابایی جا میکند کوچکترین تغییرات در خانه را کاملا حس میکند و با اشاره انها را به ما نشان میدهد کلا من باور نمیکنم ابن همان نوزادی است که چند ماه پیش در دستان نامطمئن من گذاشته شد تا همه زندگیم بشود

همنشین خوبی است این جوجه طلایی بی ادعا با عشق بی حد و حصر به مراقبت بیست و جهار ساعته احتیاج دارد و گاهی از خستگی شما را ناکار میکند اما یک خنده اش تمام دردها را از وجودتان محو میکند

داشتنش را به همه توصیه میکنم حتی شما دوست عزیز!

نگاشته شده توسط: dordaneh | نوامبر 9, 2009

روزهای ناتمام

 

DSC_0361

اسفناجها توی قابلمه دارند میپزند و برنج هم خیس شده خونه نسبتا جمع شده و پسرک هم خوابه فکر میکنم که کاش دیرتر بیدار شه تا من کمی بخوابم کمی اینترنت گردی کنم چند تا تلفن بزنم پاهام رو دراز کنم و به گلهای پشت پنجره نگاه کنم کمی به بابا فکر کنم به مامان که با رفتن خواهر کوچیکه تنها تر شده به تنهاییش توی دلم حداقل باهاش همدردی کنم فکر میکنم که چند وقته که دیگه به کوچمون فکر نکردم به دوستهای دوره دبیرستانم به خاطراتم چند تا کتاب از این و اون گرفتم و حتی نگاه به پیشگفتارش هم نکردم همخونه هم که همیشه ناراضیه و فکر میکنه که من تنبل شدم صبحها هم که انگار با پتک کوبیدن تو سرم …………

   پسرک بیدار شد حتی دیگه نمیتونم یک دل سیر اینجا بنویسم برم بقیه غرهام بمونه برای بعد

نگاشته شده توسط: dordaneh | اکتبر 26, 2009

عین الله خر است

اون وبلاگ رو ما زدیم توش داد بزنیم و دلتنگی کنیم و خاطره بنویسیم وگاهی اوقات هم هنرهایی از خودمون رو میکردم بعد از اونجایی که خام بودیم و جوون و اینا آدرسمون رو به چند تا رفیق دادیم بعد هی یکیشون گیر میداد که اینو نوشتی و این چی شد و اون فلان و اینا دیگه جونمون رو به سرمون آورد ما هم از خیر اون وبلاگ گذشتیم درش و بستیم و رو درش هم نوشتیم که ما از خیر این کار هم گذشتیم اومدیم این یکی وب رو راه انداختیم و اسم مستعار گذاشتیم و کلی خانم مارپل بازی دراوردیم اما از اونجایی که کلا نمیتونیم رو بازی نکنیم سوتی زیاد دادیم که با یک سرچ یک آدم کنجکاو (شما بخوانید فضول) مثل قارچ از تو صفحه گوگل میزنیم بیرون و اون فرهاد کنجکاو با یک بالا پایین کردن صفحه میفهمه که اینجا صاحبش کیه چون من نخودچی خودشم اینجا میخورم گاهی (صفحه خودم ه اختیارش رو دارم بالام جان)حالا اینا رو نوشتم که بگم اگر فرهاد کنجکاوبه قصد پیدا کردن وبلاگ من از سرچ کردن لغات خاصی به اینجا رسید و من رو پیدا کرد … است.

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته