مامان نورای عزیز گفته بودی که بیایم و کمی از جوجه ام بنویسم ، میایم و هر از گاهی نگاهی به این صفحه ای که بدتر از دلم برهوتی شده میاندازم و رو برمیگردانم از واقعیت سرخورده ای که درهر صفحه ای که باز میکنم موج میزند بیایم بنویسم که چه ؟که پسرکم این روزها خیلی بزرگ شده خیلی ازآن روزهایی که تازه یاد گرفته بود نیم خیز شود و غلت بزند روزی که برای اولین بار به صورت ارادی پروانه کوچکش رو به دست گرفت روزی که یاد گرفت تا لبهایش رو ببندد و هر وقت که از او خواستم لوس شود با لبهای بسته اش صدایی بااااااااااااا در آورد این روزهایی که منتظرشان بودم که بیایند و به من بگویند که سلولهای مغزش سالم هستند و در آن اتفاقات وحشتناکی که برایش افتاد آسیب ندیده اند همه و همه در این روزهای ک.و.د.ت.ا گم شدند و من هم مثل همه شما چشمم فاجعه ای را که دیده است باور نمیکند منهم مثل همه شما که در ایران هستید این روزها با این سوال که آخرش چه میشود به خواب میروم و دائم خواب دست .گیری و خو.ن و با.ت.و.م میبینم دلم را به بیا.نیه .ها یی که هر روز این و آن صادر میکنند خوش میکنم و هنوز هم انتظار معجزه دارم منهم مثل همه شما اینروزها آرزو دارم که قد-رتی مطل-ق داشتم و میتوانستم اراده ای باشم برتر از اراده آنانی که با من و مردم کش.ور.م مثل گوسفند رفتار میکنند من هم عزا دارم و نانم را در خون میخورم از همه اینها که بگذریم تنم سالم است جوجه ام تنها دلخوشی این روزهای غریب
پسرک غلت میزند با دستهایش هر آنچه را که اراده کند برمیدارد ولی هنوز پاهایش دائم یک شئ نامرئی را در هوا لگد میزند لب پائینش را گاز میزند و گاهی که سر ذوق باشد و بخواهد خیلی شیرین کاری کند برایمان زبانش را هم در میاورد هر آن که اراده کند ما را با جیغهای بنفشش صدا میکند و خواسته اش را میگوید که پی پی کرده یا گرسنه است یا دلش بازی میخواهد آوای جیعهایش با هم فرق دارد پسرکم س.ب.زهم میپوشد و تا به حال در دو ت.ج.م-ع هم فعالانه و زیر باران شرکت کرده است رای.ش را هم دز-دید-ه -اند

