نگاشته شده توسط: dordaneh | ژانویه 17, 2012

سه ساله خانه ما

خوابم میاد اما دلم نیومد که ننویسم سه سال پیش در چنین شبی تو یک ساعتی بود که در دستان من گذاشته شده بودی . آن روزها شیرین ترین و تلخ ترین خاطرات من است .امروز تو سه ساله شدی برای اولین بار رفتی که اطااقت را مرتب کنی و واقعا یک چیزهایی رو در این جهت جابجا کرده بودی به من گفتی درسا می و فایا یورز یعنی که رابطه ها را تشخیص میدی و میدونی کی دوست کیه!به من میگی که من شیر هام یا من غذا نه هام به جای خواستن و نخواستن و تو امروز بهترین بودی جقدر با داشتنت خوشبختم فسقلی

نگاشته شده توسط: dordaneh | ژانویه 10, 2012

وقتی

وقتی که من پشت رل زل میزنم به جاده یا همین خیابانهای معمولی شهر که طراح شهری با خساست باریکشان کرده و تو مجبوری دائم لایی بکشی که به ماشین مغلی نخوری .همان موقع که چند ثانیه پشت چراغ قرمز ماشینهای اطراف رو نگاه میکنم و آدمهاشان که گاه خسته و گاه شادند همان موقع زیباترین پستها را مینویسم در ذهنم تمام نگرانیها شادیها دغدغه هایم به زیبایی مثل یک رشته پشت سر هم ردیف میشوند و به محض رسیدن به خانه همه آن قصه ها مثل حباب پوق میترکند اگر میشد که خیالبافیها و نوشته های ذهنی را سریع بازتولید کرد شایدمن نویسنده خوبی میشدم!!

نگاشته شده توسط: dordaneh | دسامبر 15, 2011

الپن

یک سگ توی خیابان دیده بهم نشون میده میگه مامان هاپو .میگ دوست داری برات یه هاپو بخریم تو حیاط باهاش بازی کنی؟میگه نه !میگم پس چی دوست داری ؟میگه اِلِپِن *

حالا نمیدونم الپن ارا چه جوری تو دو متر جا میشه نگه داشت

elephant *

نگاشته شده توسط: dordaneh | دسامبر 15, 2011

دل سوخته

رفتم برای پسرک از مغازه ترکی پاید بخرم که یک نان شبیه سنگک کوجیک باشه که وسطش قارچ و مرغ داره با پنیر!به نظرم سالمترین غذایی ه که میشه بیرون براش گرفت.بعد فروشنده نان رو گذاشت توی فر که تست بشه وقتی بیرونش آورد تقریبا روش سوخته بود بهش گفتم که این روش سوخته و من هیچوقت همچین نان سوخته ا ی رو به بچه ام نمیدم .مرد خیلی آزرده شد بلافاصله از حرفم پشیمان شدم فکر کردم شاید صاحب مغازه پولش رو ازش بگیره یا هر چیز دیگه ای.شاید هم اینطوری نبود .اما خوب نان هم سوخته بود.هنوز چند قدمی از مغازه دور نشده بودم که چرخ کالسکه پسرک تقربا منفجر شد .عصری که بادش کرده بودم انگار در مصرف باد زیاده روی کرده بودم.تنها چیز مجانیه در دنیا آخه! برنگشتم که قیافه مرد رو ببینم که از پشت مارو نگاه میکرده و دیده که کالسکه پسرک بومب صدا داده و نیم متری از جا پریده.دلش حتما خنک شده بعد از چند دقیقه که من مبهوت به پسرک خابالود و کالسکه آش رو لاش نگاه میکردمو پاید نسوخته ای که پسرک لب هم بهش نزد رو میزم بود و خرید هم بدون کالسکه امکان پذیر نبود یکهو صدای انفجار دوم بلند شد ملت فکر کردند که یاز-ده سپتامبری چیزیه!باد تیوب رفته بود تو لاستیک و ایندفعه لاستیک بود که تصمیم به انفجار گرفته بود.دلم میخواست برم به پای مرده دخیل ببندم بگم آقا حاجت دارم زییییییییییاد! حالا شاید ربطی نداشت اما بین همه اون آدمها که انفجارهای کالسکه قرمز رو میدیدن فقط من و اون مرد به این فکر میکردیم که شاید ربطی به نان سوخته و دل سوخته مرد داشته باشه

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.