نگاشته شده توسط: dordaneh | جولای 2, 2009

چه تیتری بزنم؟

مامان نورای عزیز گفته بودی که بیایم و کمی از جوجه ام بنویسم ، میایم و هر از گاهی نگاهی به این صفحه ای که بدتر از دلم برهوتی شده میاندازم و رو برمیگردانم از واقعیت سرخورده ای که درهر صفحه ای که باز میکنم موج میزند بیایم بنویسم که چه ؟که پسرکم این روزها خیلی بزرگ شده خیلی ازآن روزهایی که تازه یاد گرفته بود نیم خیز شود و  غلت بزند روزی که برای اولین بار به صورت ارادی پروانه کوچکش رو به دست گرفت روزی که یاد گرفت تا لبهایش رو ببندد و هر وقت که از او خواستم لوس شود با لبهای بسته اش صدایی بااااااااااااا در آورد این روزهایی که منتظرشان بودم که بیایند و به من بگویند که سلولهای مغزش سالم هستند و در آن اتفاقات وحشتناکی که برایش افتاد آسیب ندیده اند همه و همه در این روزهای ک.و.د.ت.ا گم شدند و من هم مثل همه شما چشمم فاجعه ای را که دیده است باور نمیکند منهم مثل همه شما که در ایران هستید این روزها با این سوال که آخرش چه میشود به خواب میروم و دائم خواب دست .گیری و خو.ن و با.ت.و.م میبینم دلم را به بیا.نیه .ها یی که هر روز این و آن صادر میکنند خوش میکنم و هنوز هم انتظار معجزه دارم منهم مثل همه شما اینروزها آرزو دارم که قد-رتی مطل-ق داشتم و میتوانستم اراده ای باشم برتر از اراده آنانی که با من و مردم کش.ور.م مثل گوسفند رفتار میکنند من هم عزا دارم و نانم را در خون میخورم از همه اینها که بگذریم تنم سالم است جوجه ام تنها دلخوشی این روزهای غریب

پسرک غلت میزند با دستهایش هر آنچه را که اراده کند برمیدارد ولی هنوز پاهایش دائم یک شئ نامرئی را در هوا لگد میزند لب پائینش را گاز میزند و گاهی که سر ذوق باشد و بخواهد خیلی شیرین کاری کند برایمان زبانش را هم در میاورد هر آن که  اراده کند ما را با جیغهای بنفشش صدا میکند و خواسته اش را میگوید که پی پی کرده یا گرسنه است یا دلش بازی میخواهد آوای جیعهایش با هم فرق دارد  پسرکم  س.ب.زهم  میپوشد و تا به حال در دو ت.ج.م-ع هم فعالانه و زیر باران شرکت کرده است  رای.ش را هم دز-دید-ه -اند

نگاشته شده توسط: dordaneh | ژوئن 15, 2009

دریغا ………….دریغ

 

ما هم دیروزدر سیدنی تچمع کردیم ،در عرض چند دقیقه مجوز گرفتیم نه ملیتمان برایشان مهم بود و نه اینکه حرفمان چیست فقط خواستند که در آرامش و امنیت حرفمان را بزنیم و خواستمان زا فریاد بکشیم نه کسی زخمی شد و نه به رویمان سنگ پرتاب کردند و نه خونی ریخت فریاد کشیدیم و دردمان از چشیدن طعم آزادی عمیق تر شد و باز هم رنجمان بیشترما رای دادیم و همین را خواستیم دریغا دریغ( غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند)

نگاشته شده توسط: dordaneh | می 31, 2009

update

ادب وبلاگیم معلوم نیست کجا رفته؟من خوبم و به شدت دارم دنبال خونه میگردیم و هنوز به نتیجه ای نرسیدیم .پسرکم هم حسابی بزرگ شده و کارهای جدید میکنه .خونه که پیدا کنم و یک کمی سر و سامون که بگیرم میام و یک پست حسابی مینویسم .ممنون از دوستای خوبی که حالم رو میپرسن و هنوز به اینجا سر میزنن.

love you all

نگاشته شده توسط: dordaneh | می 7, 2009

باز هم میرویم

p5051300

 

من همین دورو برهام مشغول جمع و جور و بسته بندی خنزر پنزرهام شنبه برمیگردیم به وطن یا همون سیدنی که برای من شده وطن دوم .همزمان با رفتن ما به سیدنی یکی از دوستامون (علیک سلام) منتقل میشه به یک شهر دیگه برای شش ماه و با هم به توافق رسیدیم که این مدت رو ما اونجا باشیم تا بعد خونه بگیریم و به سلامتی بریم سر خونه زندگیمون.صرف نظر از اتفاقاتی که افتاده هر دو بسیار خوشحالیم که برمیگردیم از این شهر خاطرات خوبی نداریم .با همه دکترها و پرستارهایی که به نوعی این روزها باهامون بودند خداحافظی کردیم و اینها تنها کسانی هستند که من دلم براشون در این شهر تنگ میشه به خصوص دکتر متخصص اطفالی که جون کیان رو نجات داد .

 پسرکم هم برای خودش آقایی شده شبها به جای اینکه بزرگتر شده کمتر بیدار شود تعداد دفعات بیداریش بیشتر شده ولی دیگر تنها که میشود تنهایی را تشخیص میدهد و حیغش به هوا میرود دستهایش را به لینکهایی برایش آویز کرده ایم حلقه میکند و هر چیزی را به دهان میبرد دستهایش را میخورد به چه خوشگلی ! وقتی تنهاست بلند بلند غر میزند و آخرهایش هم جیغ میکشد گمان کنم که جیغ جیغو باشد کمی .صبح های زود ساعتی را روی بازویم و در آغوشم میخوابد و من را غرق در بزرگترین لذت جهان میکند و هنوز تنها مشکلش اینست که خیلی زیاد پی پی میکند کسی نیست بگوید چرا قسمت پسرک را کتابی نوشتم و قسمت بالایی را خودمانی ؟این را گفتم که بدانید خودم هم متوجه تناقض شدم حالا خواستم کمی با ادب نوشته باشم

Older Posts »

دسته‌ها