باید الان قیافه منو ببینید موهام از دو طرف آویزونه یقه لباسم مثل آدمهای دعوا کار بازه قیافه ام عصبانیه با خمی در ابرو بابای بچه ها دراز کشیده رو زمین یک کم با کیان بازی میکنه یک کم غر میزنه یک کم جواب حرفهای قبلیه من رو میده تپش قلب دارم و دلم میخواد تنها باشم بعد از اینکه نیم ساعت با سماجت سعی کردم یک خواب بعد از ظهری نصفه نیمه داشته باشم و نشد پسرک هر دقیقه موهام رو کشید و همخونه هم غرق در نگاه کردن یک چیزی تو کامپیوتر بود و اصلا این خواب من براش مهم نبود گاهی اثبات عشق میتونه همین نیم ساعت باشه که یکی براش مهم باشه که خواب تو چشم تو بره میتونه به همین سادگی باشه نمیدونم شکل محبتی که بین ما بوده الان چه جوری شده که اینقدر من رو مایوس کرده و نا امید کاش میذاشتی بخوابم که الان اینها رو ننویسم
بعد نوشت بی ربط:الان نیم ساعت بعد از نوشته بالاییه که دارم اینو مینویسم همخونه اون اتاق داره ایتالیا ایتالیا میبینه فکر کنم پسرک خوابش برد من یک کم وبلاگ خوندم حالم بهتر شد به نظر شما خیلی مهمه که آدم بنویسه تو وبلاگ که بالاخره چه روز و چه ساعتی دندونهای بچه درومد و الان وزنش چیه و فردا چی ؟این ثبت جزئیات بی کم و کاست میتونه جذاب باش برای بچه ها در آینده ؟ نمیگم بده یا خوبها همینطوری خواستم بدونم شما چی فکر میکنید؟

