نگاشته شده توسط: dordaneh | نوامبر 12, 2009

Unconditional love

 باید اعتراف کنم که من یک همنشین تازه پیدا کردهام لذتی دارد دیدن جوجه ای که تا چند روز پیش واقعا مثل جوجه بود اما حالا دارد نشانه هایی از درک مسائل و هوشیاری از خودش بروز میدهد این جوجه  این روزها کاملا اسم خودش رو میشناسد و تا بگویی کیان با شدت هر چه تمام تر با آن قدمهای ریز و روی زانویش به سوی شما میدود دستهایش را بالا پائین میکند و تکان تکان میدهد که بیا و من را بغل کن هیچ سوراخی در این خانه از دستش در امان نیست و همه را با انگشتهای کوچکش کاویده است تقریبا میشه گفت که با کلام خاص خودش حرف میزند و ما هم میفهمیم که چه میگوید و درخواستش چیست و نود درصد موارد درخواست می می دارد هابی پسرکم خوردن کف دمپایی و انگشت پای بنده بازی  کردن با سیم و کفگیر و ملاقه است و بهم ریختن دو کشوی پائین کابینت که با جسارت و پشتکار از آن خودش کرده است و منهم کلی سیم و ملاقه و صافی را داخل کشو گذاشته ام که هر وقت باز میکند از ذوق جیغ میکشد همنشینم مراقب همه رفت و آمدهایم هست و تا شستش از رفتن من به اتاق یا دستشویی خبر دار شود با سرعت نور راهروی طولانی را طی میکند و یکی یکی به اتاقها سرک میکشد تا مامانی را پیدا کند به شدت روابطش با باباییش خوب شده و گاهی اوقات مثل موش خودش را در بغل بابایی جا میکند کوچکترین تغییرات در خانه را کاملا حس میکند و با اشاره انها را به ما نشان میدهد کلا من باور نمیکنم ابن همان نوزادی است که چند ماه پیش در دستان نامطمئن من گذاشته شد تا همه زندگیم بشود

همنشین خوبی است این جوجه طلایی بی ادعا با عشق بی حد و حصر به مراقبت بیست و جهار ساعته احتیاج دارد و گاهی از خستگی شما را ناکار میکند اما یک خنده اش تمام دردها را از وجودتان محو میکند

داشتنش را به همه توصیه میکنم حتی شما دوست عزیز!

نگاشته شده توسط: dordaneh | نوامبر 9, 2009

روزهای ناتمام

 

DSC_0361

اسفناجها توی قابلمه دارند میپزند و برنج هم خیس شده خونه نسبتا جمع شده و پسرک هم خوابه فکر میکنم که کاش دیرتر بیدار شه تا من کمی بخوابم کمی اینترنت گردی کنم چند تا تلفن بزنم پاهام رو دراز کنم و به گلهای پشت پنجره نگاه کنم کمی به بابا فکر کنم به مامان که با رفتن خواهر کوچیکه تنها تر شده به تنهاییش توی دلم حداقل باهاش همدردی کنم فکر میکنم که چند وقته که دیگه به کوچمون فکر نکردم به دوستهای دوره دبیرستانم به خاطراتم چند تا کتاب از این و اون گرفتم و حتی نگاه به پیشگفتارش هم نکردم همخونه هم که همیشه ناراضیه و فکر میکنه که من تنبل شدم صبحها هم که انگار با پتک کوبیدن تو سرم …………

   پسرک بیدار شد حتی دیگه نمیتونم یک دل سیر اینجا بنویسم برم بقیه غرهام بمونه برای بعد

نگاشته شده توسط: dordaneh | اکتبر 26, 2009

عین الله خر است

اون وبلاگ رو ما زدیم توش داد بزنیم و دلتنگی کنیم و خاطره بنویسیم وگاهی اوقات هم هنرهایی از خودمون رو میکردم بعد از اونجایی که خام بودیم و جوون و اینا آدرسمون رو به چند تا رفیق دادیم بعد هی یکیشون گیر میداد که اینو نوشتی و این چی شد و اون فلان و اینا دیگه جونمون رو به سرمون آورد ما هم از خیر اون وبلاگ گذشتیم درش و بستیم و رو درش هم نوشتیم که ما از خیر این کار هم گذشتیم اومدیم این یکی وب رو راه انداختیم و اسم مستعار گذاشتیم و کلی خانم مارپل بازی دراوردیم اما از اونجایی که کلا نمیتونیم رو بازی نکنیم سوتی زیاد دادیم که با یک سرچ یک آدم کنجکاو (شما بخوانید فضول) مثل قارچ از تو صفحه گوگل میزنیم بیرون و اون فرهاد کنجکاو با یک بالا پایین کردن صفحه میفهمه که اینجا صاحبش کیه چون من نخودچی خودشم اینجا میخورم گاهی (صفحه خودم ه اختیارش رو دارم بالام جان)حالا اینا رو نوشتم که بگم اگر فرهاد کنجکاوبه قصد پیدا کردن وبلاگ من از سرچ کردن لغات خاصی به اینجا رسید و من رو پیدا کرد … است.

نگاشته شده توسط: dordaneh | اکتبر 19, 2009

taken

کوالالامپور که بودیم توی لابی یک هتل شیک و پیک نشسته بودیم منتظر دختر خاله ه که لیدر تورمون هم بود اروپایی ها و یا بهتر بگم جهان اولی ها میومدند و دست در دست دختران چینی یا مالایی زحمت کش همه خوشگل و خوش قد و بالا سه تا پسر هم دم در داشتند یکی از همین ها رو سوار ماشین میکردند که بره و با چه شور و حالی ازش خداحافظی میکردند یک دفعه یاد فیلم taken افتادم همونی که دو تا دختر دبیرستانی رو که رفتند اروپا رو بگردند این گروه های قاچاق انسان میدزدند .یکدفعه به خواهرم گفتم فکر نکنی اینجا خارجه و امن ه و اینها حواست چهار چشمی به دخترت باشه (آخه دخترک یک how much is it ی یاد گرفته بود و از این مغازه به اون مغازه برا خودش جولان میداد) خلاصه تا اومدم فیلم رو براش تعریف کنم دختر خاله ه اومدو نشد که براش بگم قضیه فیلم چی بود خونه ای که ما گرفته بودیم تو یک ساختمان 20 طبقه بود آسانسورهاش هم از اون دیوو نه ها که دست و پای آدم رو گاز میگیرن و تو رو لای در میذارن میکشن بالا وقتی به طبقه سوم که خونه ما بود رسیدیم دخترک در رو نگه داشت که من بچه به بغل اول بیام بیرون و لای در نمونم تا ما بیایم بیرون در بسته شد و دخترک موند تو آسانسور شروع کرد به جیغ کشیدن هر چی ما دکمه ها رو فشار دادیم در باز نشد سه تا آسانسور کنار هم بود هیچ کدوم باز نمیشد بعد هم که باز شدن همه خالی صدای دخترک هم در حالی که جیغ میکشید قطع شد خواهر ه که جلوی در آسانسور بیهوش افتاد خونه فقط سه طبقه پارکینگ داشت من و بابا و پسر خواهرم هر کدوم رفتیم تو یک آسانسور من از طبقه آخر پارکینگ شروع کردم وقتی در باز میشد خودم هم میترسیدم برم بیرون آسانسورها هی میرفتن و میومدن و ما همدیگر رو میدیدیم و با کمال تعجب هیچ کس پیداش نکرده بود من با خودم میگفتم که حتما در باز شده و یکی از این آدمهای عجیب و غریب جلوی در دیدتش و دستش رو رو دهنش گذاشته و برده تو خونه اش خلاصه رفتم سراغ نگهبانها و جریان رو گفتم و خواستم که حواسشون به درهای خروجی باشه حالا دیگه چه حالی داشتیم بماند صدای جیغ خواهرم قطع نمیشد و همش خدا رو صدا میکرد و تو دلش به من سق سیاه بد و بیراه میگفت حتما هر از چند گاهی هم میگفت جواب باباش رو چی بدم بیشتر از این نگران بود فکر کنم! خلاصه میخواستیم زنگ بزنیم به پلیس که خواهرم صدا زد که بیاین پیدا شد دخترک میره طبقه 19 ام و میترسه دوباره سوار آسانسور بشه در یکی از خونه ها رو میزنه با همون زبان how much is it ش بهشون میفهمونه ایرانیه اونها هم میرن در خونه یک ایرانی رو میزنن و اون میارتش خونه منهم خدا رو شکر کردم که دست نداد که من بشینم و taken رو برا خواهرم تعریف کنم و الا تا دخترک پیدا بشه خواهرم دار فانی رو وداع گفته بود.

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها